وصف الحال

گاهی می‌شد به خیالی، دنیایی ساخت نه از جنس تلاطم، که از جنس شعر و عشق و شور و حال. تا به خود بقبولانی، ورای تمام تلخکامی آدمها و ناهمگونی شان، میشود باز به لحظه هایی از آرامش رسید.

من به اعجاز کلام ایمان دارم. به فصل هایی که آدمها را دگرگون میکنند. به کتابهایی که تو را از چنگ خودت بیرون می کشند و حتی به درختانی که عاشقت میکنند. دیگر چه بگویم؟
از کهنه گی بیزارم و مدام شوق پیش رفتن دارم. کاش ها را مدت هاست از خود رانده‌ام و تنها به آنچه زندگی ارزانی‌ام داشته، خشنودم.

   + لیلا خجسته راد ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٦
comment نظرات ()

عطار

نمیخوام بگم رفتم سراغ عطار. میگم عطار اومد سراغ من. این جوری بهتره یا حس بهتری داره لااقل. امروز روز عطار من بود. یه روز تابستونی که فقط دلم میخواست نیشابور می بودم. کنار مقبره‌ش و نسیمی می‌خورد به صورتم.

امروز کلا یه جور دیگه ای بودم نسبت به همه ی روزهای چندین وقت گذشته. انگار پا گذاشته باشم توی یه دنیایی که سالها پیش تجربه‌ش کرده باشم. خب اعتراف میکنم حس خوبی داشتم.

عطار دست منو گرفت و کشید به کلمات ناب و آتشین. منم رفتم باهاش...

دل ز میان جان و دل قصد هوات می‌کند
جان به امید وصل تو عزم وفات می‌کند

گرچه ندید جان و دل از تو وفا به هیچ وجه
بر سر صد هزار غم یاد جفات می‌کند...

 

   + لیلا خجسته راد ; ٧:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

آغوش امن

وبلاگ هم راستی گاهی اوقات مثل آغوش امنی میشه که از صد نقطه ی فضای مجازی بازم میشه با خیال راحت بهش پناه برد. امروز با همین حس اومدم اینجا. گرچه دیگه یه جورایی غریب هم به نظر میرسه.

انگار بخوای نخوای نوشتن گاهی یقه تو میگیره و نمی تونی مقاومت کنی. یه عصر تابستونی و تلنباری از کار و فعالیت-مثل قبل- کنارت و درعین حال دلت میخواد بیخیال همه چیز فقط دو خط اینجا بنویسی و تمام.

   + لیلا خجسته راد ; ٤:٥٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

 

دیگر کاری از قلبم ساخته نیست
وقتی تو مه می‌شوی روی جنگل
وقتی رودخانه می‌شوی؛ پر از غوغا
درخت می‌شوی ساکت و تنها
دریا می‌شوی؛ پر خشم و طوفانی
وقتی باران می‌شوی...
نه، قلبم دیگر توان ندارد
دیگر توان
ندارد.

 

   + لیلا خجسته راد ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤
comment نظرات ()

یک سوال

خیلی سال پیش وقتی که فکر کنم نصف همین که هستم، یعنی نوزده ساله بودم سوالهای زیادی توی ذهنم بود و همیشه هم دنبال جواب برای اونا بودم. یکی از اون سوالها این بود که چرا آدما وقتی سن شون بالا میره دلشون میخواد برگردن به قبل و دوباره بچه بشن و دوباره جوونی رو از سر بگیرن و ...
اون دوران صاحبان شرکتی که برای کارآموزی میرفتم دو شریک بودند که الحق خیلی چیزها بهم یاد دادند و بعضی جاها واقعا دلسوزانه و معلم وار کمکم کردند. یک روز که در حال صحبت با هر دوشون بودم و بخار چای با اسانس لیمو(هیچوقت یادم نمیره) از فنجونهامون بالا میزد، این سوال رو از هردوشون پرسیدم. با تمام بچگی و با تمام صداقت.

- چرا آدما دوست دارن برگردن به گذشته؟ چرا من این حس رو هیچوقت نداشتم؟

دو نفرشون وایسادن و احتمالا عاقل اندرسفیه بهم نگاه کردن. آقای ذ نیشخندی زد. از این نیشخندها همیشه میزد. بعد مثل اینکه بخواد منو به کشف مهمی برسونه یه جمله گفت «برای این که شما هنوز چیزی رو از دست ندادی!» شاید هم گفت تو. یادم نیست. اما این جمله رو الان تا 38 سالگی و اندی با خودم کشوندم و هیچوقت یادم نرفته. بارها هم برای خودم سوال خودم رو تکرار کردم و هنوز همون نتیجه‌ی بچه‌گانه‌ی هیجده سال پیش جوابم بوده. من دلم نمیخواد حتی یه قدم به عقب برگردم. آقای ذ و آقای ص هر دو به نسبت آدمهای موفقی بودن و زندگی خوبی داشتن. آقای ص البته سن و سالش فکر کنم نزدیک شصت بود ولی آقای ذ بیشتر از چهل و یک و دو نشون نمیداد.
در تمام این سالها هر وقت یاد این ماجرا می افتادم منتظر بودم من هم به همون نتیجه برسم.
تا این که...

دارم کتاب سه شنبه ها با موری رو میخونم. بعد از مدتها کتابی منو به خودش جذب کرد. توی یکی از صفحاتش میچ(نویسنده کتاب) سوالی از موری(استادش) می پرسه. جوابی که از موری می شنونه دقیقا همون چیزی هست که من دنبالشم. ذوق و شوق تمام وجودم رو پر میکنه. دلم میخواد اون پاراگراف رو صدبار بخونم و به خودم بگم پس تو اشتباه نمیکردی. تو نباید هیچوقت بخوای برگردی به گذشته، تو به دنیای پیش رو تعلق داری؛ با عشق و امید و ایمان. 

 

 

* این پست احتمالا ادامه دار است...

   + لیلا خجسته راد ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

«کجا هستی؟»

صدایت پیچیده در گوشم. مثل اینکه کسی نجوا کند. مثل صدای تکان برگهای تبریزی  در باد. می پرسی کجا هستم.

دلم میرود به آن روستا. اصلا فرقی نمیکند کجای دنیا بود، اما بود. شب بود و صدای پارس سگها و یک حس عجیب که می گفت گوسفندها خوابیده اند و روی همین چند پله کنار آغل شان بنشین و سکوت کن.

من هر وقت دلم میخواهد بگریزد جایی دور، باید برود آنجا. لبه ی یکی از آن پله ها بنشیند و بعد «گُل اندام» برایم چایی بیاورد و بگذارد کنارم و بگوید «هنوز مرا که می بیند یاد جوانی خودش می افتد.» می گویم «تو که هنوز جوانی.» و او دلش میخواهد همین را بشنود. عاشق موهای بافته اش هستم. سیاهِ سیاه. لباسش را جمع میکند و کنارم می نشیند. چای را میدهد دستم و دو حبه قند میگذارد پهلویش توی نعلبکی.

خودم را یک جایی شبیه همین گاهی پیدا میکنم و برمیگردانم روی این مبل، همین جا، توی این خانه. می بینم یک استکان چای کنار دستم هست و صدایی که توی گوشم میگوید «کجا هستی؟»

   + لیلا خجسته راد ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

خوب است آدم بداند...

صدای تیک تاک ساعت دارد هلم میدهد سمت صبح. بیدار مانده ام و لذت بیداری با چرخیدن میان این همه کاغذ، قلم، کتاب، کامپیوتر و... معجونی شده بس دیریاب.
کتاب جدیدی از سرمشق های استاد امیرخانی روی میز هست* که بیشتر از همه ترغیبم میکند به این حس خوش. انگار چیزی در آن موج میزند. در این هزار سرمشق پر از عشق و حرکت و آرامش. خوبست آدم بداند چه چیزی نگه ش میدارد. خوب است بداند چه چیزی لازم است برای محکم ماندنش.
استاد امیرخانی در خوشنویسی سمبل یک هنرمند بی بدیل است. خیلی اوقات فکر میکنم چرا هیچ جایگزینی در تمام این دهه ها برایش پیدا نشده؟ چرا خط هیچکس به پای خط او نمی رسد؟ این همه خوشنویس قَدَر و گرانمایه و استاد، چرا او نمی شوند؟ بعد از میرزاغلامرضا که سال 1304 عمرش را داده به من و شما، دیگر کسی جز او نتوانسته به این زیبایی هنرنمایی کند.
از شخصیت او چیز زیادی نمی دانم و اعتراف میکنم بیشتر مجذوب هنرش هستم. البته این درمورد اکثر هنرمندان برای من صدق میکند. در عین حال کتاب و فیلمی مستند از زندگی او در حال قلم زدن و ساخته شدن است تا آنجا که میدانم. امیدوارم زودتر به سرانجام برسد.

 

* قلم اندازهای عاشقانه

   + لیلا خجسته راد ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

بالاخره زمان آن رسیده که حس دور شدن در جانم ریشه بدواند. تا پیش از این گمان میکردم بریدن و رها شدن کار دشواری باشد اما وقتی از مرحله‌ای میگذری دیگر رفتن کار دشواری نیست. اصلا دیگر به آن فکر نمیکنی.

حالا حس میکنم مثل سنگی در فضا رها شده‌ام. کسی مرا برداشته و چنان پرت کرده که خارج از مدار زمین دارم سرعت می‌گیرم و هی دورتر می‌شوم. هر قدر دورتر، تنهاتر، هر قدر تنهاتر خاموش‌تر، هر قدر خاموش‌تر، مشتاق‌تر. سکوت آرامش من شده و در آن هزار معجزه‌ی بزرگ رقم میخورد. آدم این دورها بوی خاک می‌دهد، خاکی که بذری در آن کاشته‌اند...

   + لیلا خجسته راد ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()
← صفحه بعد