شبیه خودم
می زنی و تمام کاسه کوزههای مرا می شکنی
... *** دستهای سرد این شهر آلوده این روزها زنی مدام دور و بر کلماتم پرسه میزند. این روزها خودم چندان شاعر نیستم، انگار تمام شعرهایم را او میگوید. شاعری از جنس جنگل های بلوط که حرفهایش را گاهی لبه سیگاری میگذارد. ××× نشسته ای و نبض عجولم را گرفته ای. داری داستان کنیزک و پادشاه را برایم تعریف میکنی. خوابم نمی گیرد. می دانی این را ، خوب می دانی... تقریبا توی یه دخمه نشستم. یه دخمه که شامل یه میز چوبی عمود شده، کنار دیواره. لب تابم روی پاهای دراز شده به بیرون از دخمه ست. امروز یکی از روزهای خوب کتابخونه است. شلوغ پلوغ و تقریبا بی نظم! از اون روزایی که من دوست دارم. وقتی اومدم حتی یه صندلی برای نشستن نبود. مثل منم زیاد بودن. نمیدونم چطور این دخمه رو پیدا کردم. خیلی ها روی زمین نشستن. دوتا سالن به نسبت بزرگ پره و هرکی مشغول به کاریه از جمله مطالعه. یهو می بینی یکی داره در حال مسواک زدن از جلوت رد میشه! جالب این که خیلی ها به من واکنش نشون میدن که همچین جایی نشستم. یکی دوتا از دخترا اومدن سرکی کشیدند به طرفم و آروم گفتن ببین ما داریم میریم اگه دوست داری بیا جای ما بشین. نمیدونم چرا بین اون همه آدم پخش و پلا شده روی زمین اومدن طرف من ، اما من با لبخند تشکر کردم و گفتم که جام همچینم بدک نیست! بگذار نمی توانم باور کنم از تو فرونشستن نوشتهی «پیرمرد چشم مابود» جلال رو که خوندم دوباره اشک توی چشمام جمع شد. تکیه دادم به دیوار کتابخونه و پاهامو جمع کردم روی صندلی. اون جا که جلال میگه «گفتم: « برو سماور را آتش کن؛ حالا قوم و خویشها میآیند » و سماور نفتی که روشن شد، گفتم رفت قرآن آورد. لای قرآن را باز کردم؛ آمد « والصّافّات صفّا»» سر بزرگ نیما روی سینهی عالیه بود. سفر آخری به یوش کار خودش را کرد. پیرمرد را برای همیشه برد. پ.ن:برای تو که لحظههای این روزهات بی نهایت غریبند: کاش کاری از دستم ساخته بود. خواب زمستانیت خوش مسافر جادههای آرامش... برای کامران رسول زاده تو شاعر کشف و شهود کلماتی. کلمه ها برایت دریچه ای هستند که از آنها میگذری و به دنیایی پا میگذاری که فقط مال توست. تویی که شاعرترین روح را هدیه گرفته ای و لحظاتت را با او قسمت میکنی: تمام درد من اینست دلم میخواد یه جوری ازت بنویسم که خودت باشی. همون خودی که از 15-14 سال پیش می شناسمش. نه اونقدر بزرگت کنم که غیرواقعی به نظر برسی، نه منکر نقطه ضعف هات بشم. اما هرچی من از تو دارم خاطرات خوش و قشنگه. از روزهای سرخوشانه و بی خیالیت که همه مشکلات رو توی خندههات پنهان میکردی تا امروزی که توی خودت قایم شدی و مدام با کلمه ها و نت های موسیقی سر وکله میزنی. تو را خودم چشم زدم... توی اون اتاق پر از انرژی، صدای ترانه هات بلنده، خودت هم چشماتو می بندی و همخوانی میکنی باهاشون، از ساز زدنت و از کلاهی که هی باید اونو از روی سر تو برداشت، از ترانههات که هرچی میگذره دارن قشنگ تر میشن. از تنهایی و اشک، از آدم بودن، از آدم بودن، از آدم بودن که آه.... کوچکترید ، از آن که مرا زیر و رو کنید بهونهی تو برای ادامه دادن، شعر و ترانه و موسیقی نیست. روح تشنهت دلایل بزرگتری داره برای زندگی و حتی اینا دست و پاگیرت هستن. من که بخش کوچیکی از تو رو توی این همه سال درک کردم داشتههام ازت کم نیست. لحظههای تو اون قدر رها و سبکاند که به ندرت زمینی میشن. اگر هم بشن اون تو نیستی... میدونم با دغدغهی این روزهات به بهترین فرصت ها و به اون چیزی که لیاقتت هست میرسی کامران عزیز. پ.ن: تمام شعرهای این پست از کامران رسول زاده است؛ شاعر، ترانه سرا، آهنگساز، خواننده و دوست عزیز من. پ. ن2: برای دانلود آهنگ جدید کامران به اسم «دستهای نامحرم» به این لینک برید.
پاییز برای خداحافظی هم که شده
با چمدان کهنهاش
به دیدارت خواهد آمد
به موهای ژولیدهات
دستی بکش (عباس صفاری)
در آغوشم میکشد
در حلقوم خیابانهایش گم میشوم
و نمیفهمم
سهم چه کسی
در رگهایم
تمام شده
***
زمستان
ترانهی نچسبیست
وقتی هنوز
در حنجرهی پاییزی دیوانه اسیری
آی...
هنوز هم وقتی که میآیی
کلمهای روی این صفحهی سفید
خاکستری میشود
سهم تو همین است!
این روزها تکرار سالهای پیشم است. زن فاصله زیادی با من ندارد. روبه رویم نشسته و مدام جمله میبافد. کلافهایش همه رنگی...
چرا یادم رفته است که رفته ای و روی ایوان سالهایی دور داری سیگار میگیرانی؟
اینها را نمیدانم من دارم می نویسم یا همان زن غمگین؟!
چرا این روزها روحم ساکن نیست؟ دارد ادای خوابهایم را درمی آورد...
انواع ظرف و ظروف غذاست که روی فن کوئل داره گرم میشه. البته الان وقت ناهاره و من ماکارانی دو روز پیش که عمرا توی خونه حاضر بودم بخورمش رو نوش جان کردم، ماکارونی با خیارشور که عادتمه. یکی سر پا، دونفر توی راهرو، سه نفر نشسته و ... درحال غذا خوردنند. بوی انواع غذاها پیچیده. منم هدفُن رو گذاشتم توی گوشم و با ترانهی ای ساربان نامجو ماکارونیم رو میل کردم.
گالن های آبه که مدام پرو خالی میشه، یه آقای سربه زیری میاد آروم رد میشه و زحمت این کار رو میکشه. همینه دیگه!
بساط چای و نسکافه به راهه. اصلا این جا برای گذروندن یه روز خوب، عالیه. دوستش دارم. بیشتر از هر کتابخونه دیگه ای. یهو می بینی یه نفر داره بدون کفش از این سر می ره اون سر سالن! البته این جا که ما نشستیم سالن وروردیه و همه در حال عبور و مرور.
فکر نمی کنم به مخیله کسی برسه که من یه مامان با چند سر عایله ام! زندگی، بچه، خونه داری، برو بیای تحقیق، خرید، پختن، رُفتن،... و با داشتن یه خونه که میتونه از تنهاییش استفاده کنه و بشینه مثل آدم کار کنه پاشده اومده این جا. این یعنی فرار از اینترنت، تلفن بازی، کار خونه، فکرهای اضافی، و سرجمع فرار از پراکندهگی که اصلا برای این روزهای من خوب نیست.
امروز از ساعت 5/5 صبح بیدارم. نباید فرصت ها رو از دست بدم. ده روز مریضی و خونه نشینی منو از همه چی عقب انداخت.
برای این روزهام حسابی برنامه دارم و خوشحالم بابت این. فقط از خدا کمک میخوام که به ساعت های من توسعه بده و یه کمی در مورد من فرق بذاره و مقدارکی زمان رو برام طولانیتر برگزار کنه.
فعلا...
ببخشید اگه زیاده شد. دلم خواست این تصویر خواستنی کتابخونه رو روایت کنم. سر همتون سلامت!
Let your imagination go free...
به مصر رسیدم
به اهرامی از جنس تنت
که در آن آرمیده بودی
بی واهمه از فرعون
«شباهتم» را
پنهان کردم
در تو
و بازگشتم
همانجا
که دعوا سر سیب بود
یا گندم؟
نمیدانم!
اما
خیالم آرام
که طلسم تو را
کسی نشکسته هنوز
...
حالا
چرا به خاطر نمیآورم
این اسم لعنتی را؟
تنت
همه عریان
چرا
کلیدم را
پیدا نمیکنم؟
بغلتم
روی این شعرها
بگذار تنم
بوی تو را بگیرد...
این قندیل آویخته از خیال تو
منم
که دارد
آب می شود
درد کمی نیست
حالی که
صد هزار سال دیگر
شاید دوباره
سرنوشتم
این باشد!
دست خودم نیست. یه جاهایی گریهم میگیره که تاریخش گذشته، درست مثل وقتی که شهریار حیدرباباشو میخونه. نمیدونم توی این ماجرا بیشتر دلم به حال جلال می سوزه یا عالیه یا خود نیما، اما همشون دست به دست هم میدن که من تکیه بدم به دیوار و با اشک مراوده کنم.
پاییز من داره تموم میشه و خدا میدونه بتونم به نوبت بعدیش برسم یا نه، اما این پاییز شاعرانه بود و زیبا. فصلی پر از هیجان و شور و لطف همون 20-19 سالگی.

حتی نهنگی مثل من
که عمق اقیانوس را دیده
دلش برای سواحل تو تنگ می شود...
که می دانم
برای داشتنِ تو به زمین آمده ام...
همین تو
که برای نبودنِ با من،
به زمین آمدی
و تمام درد من شدی...
بس که نوشتمت میان شعرهام
بی آنکه اسفند بچرخانم میا ن واژه ها
تو را خودم چشم زدم
می دانم...
شبیه تو کم هست، و این خلاصهی توئه:
حتی اگر هر آن چه که دارید رو کنید
کوچکترید ، از آن که بدانید من کی ام
از کوه ها نام مرا پرس و جو کنید
ای بادهای سرد مخالف ، منم درخت
باید که ریشه های مرا جستجو کنید
ای بادهای سرد مخالف ، من ایستاده ام
این سینه ام که خنجرتان را فرو کنید
من ریشه در شقایق پر خون نشاندهام
گلهای سرخ باغ مرا خوب بو کنید
بر من مباد تیغ شما زخمی ام کند
شاید به خواب مرگ مرا آرزو کنید
| Design By : Pichak |
