هنوز

نوشتن این جا انگار داره کار محال میشه با این حال خب دوستش دارم هنوز و بالاخره محل ثبت خودم بوده خیلی وقتا و بهش بدهکارم.

 

نوشتن مثل گذشته دیگه برام عادی نیست. کمتر می نویسم و علتش هم نامعلومه. شاید نرسیدن و پرمشغله گی شاید هم نیامدن حرف به سر زبان. وقت هایی هم فقط حرفات به درد خودت میخوره و خلوت خودت. نوشتن از روزمره گی ها هم که رفته به اینستاگرام و در دسترس تر هست.

با این همه، همچنان پر شوق و ذوق پیش میرم و دوست دارم زندگی رو با تمام وجود بچشم. تابستون سخت و پر فراز و نشیبی رو طی کردم و به پاییز امید زیادی داشتم. یک ماه اول خیلی متوسط بوده ولی باز با احتساب این همه کار و کار و کار، تلاش خودمو کردم.

امیدوار به بهترین ها هستم. هنوز.

   + لیلا خجسته راد ; ٥:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٥
comment نظرات ()

من و مدرسه

کنکاش ذهنی:
هیچوقت به مدرسه علاقه نداشتم. درس رو خیلی اوقات دوست داشتم ولی مدرسه رو نه. هنوز هم که هنوزه وقتی از کنار یه مدرسه رد می شم، صدای ازدحام بچه ها رو می شنوم و دیوارهای آجری یکنواختِ زندان مانند رو می بینم، حس منزجر کننده ای بهم دست میده. شاید برای همین از معلمی فراری بودم و حتی بیزار.

دانشگاه رو اما دوست داشتم، لااقل به نسبت مدرسه در درجات بالاتری قرار داشته برام. مهم این بود که به شکل زندان بهش نگاه نکردم و خیلی چیزها رو توش به دست آوردم. اما بعضی اوقات ناراحت میشم که چرا بعد از فارغ التحصیلی اونجا مشغول کار شدم و تصویر دانشگاه هم توی ذهنم عوض شد. درست یه جای مسموم که زود ازش فرار کردم.

الان فکر کنم چندین سال میشه که پا توی دانشگاه نذاشتم و هنوز همون تصویر پابرجاست.

حالا که به دخترکم نگاه میکنم و می بینم اون هم مجبوره درست همین فضاها رو تجربه کنه، حس جالبی ندارم. گرچه الان فضای مدرسه ها خیلی تغییر کرده ولی از اونجایی که خانه از پای بست ویران است، باز به نظرم فرق زیادی نکرده.

این روزها دلم به تپش های قلبم برای مطالعه و دانستن های بیشتر خوشه. برای خوشحال تر کردن خودم باید بیشتر بخونم و بدونم. باید حتی ذهنم رو نسبت به مدرسه کمی عوض کنم.

مدرسه ی ری را رو میخواستم عوض کنم. یه مدرسه نزدیک خونه ی بعدی بود که رفتم دیدم، اولین بار بود از دیدن یه مدرسه حس بدی نداشتم و حتی خوشم هم اومد. مدرسه دانش آموز میان پایه قبول نمیکرد. جا نداشت البته.

دلم میخواست ری را اونجا درس بخونه. تا یک ماه دیگه معلوم میشه. نمیدونم چرا دلم برای بچه مدرسه ایها می سوزه. نمیدونم چرا وقتی ری را رو توی لباس فرم می بینم، احساس احمقانه ای منو این طور بز میکنه. (اصطلاح دیگه ای پیدا نکردم.)

خیلی دری وری گفتم. اما برای خالی شدن خوب بود.

   + لیلا خجسته راد ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

پشتم به تو گرم است

گاهی اوقات احساس میکنی چه اندازه قدرتمندی و همین حس، حتی اگر در پاسخ یک فاجعه هم باشد، خوب است. خوب است که می ایستم، استقامت میکنم و پشتم گرم است، گرم چیزهایی که خودم خواسته ام.

امروز روز عجیبی بود. مثل همان کلماتی که توی اولین صفحه های سررسید امسالم گفتی و نوشتم. هی میروم سراغ شان و مدام تکرارشان میکنم که همین است که همین است. تو قول داده ای همراهم باشی و زمین و زمان مرا تکان نمی دهد.

و حقارت را دیدم که از سر و روی بعضی بالا می رفت تا که حس «با خوبی ها ماندن» را در قلبم پرشأن تر کند.

   + لیلا خجسته راد ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٥
comment نظرات ()

آمده بود...

مابین زمین و آسمان افسانه ایست که شنیدنش دل میخواهد، گرچه ماجرایش میان هزار آینه تکرار می شود؛ پی در پی و مدام.

«دوست داشتن»، دل مرا آواره کرده، میان زمین و آسمان. انگار هستم و نیستم روی زمین، انگار بودن یا نبودنِ این جا، دخلی برایم ندارد. «مسافری که تنها به رفتن فکر میکند»؛ این شده ام من!

این ها را که گفتم، خودش را تکانی داد. بال‌ هایش خاکی شده بود. گفت «می دانم» و لبهایش را آویزان کرد. تنها بود، نه تنهای مثل من. آمده بود مرا از تنهایی درآورد!

   + لیلا خجسته راد ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٥
comment نظرات ()

خروس محله

نزدیکی های ما، از توی یکی از خونه ها که البته زیاد هم کنار ما نزدیک نیست صدای یه خروس میاد همیشه! خیلی عجیبه بین این همه آپارتمان تو در تو یه خروس احتمالا با چند تا مرغ و جوجه داره زندگیشو میکنه و ...
همین الان هم ابراز وجود کردلبخند

هیشکی کاری به کارش نداره. اما صدای این خروس یه جورایی برای من حس خوبی داره. یادمه از بچگی زیاد از خروس و صداش خوشم نمی اومد. چراش بمونه ولی الان دیگه این حس رو ندارم. یه کم فقط ازش میترسم. مثلا از نوک زدنش.

داشتم میگفتم... وقتی صداشو می شنوم شاید برای چند ثانیه از بتن و سیمان و آهن و شهر و همه ی مخلفاتش کنده میشم، همین. بعد خیلی زود برمیگردم و می شینم سر جام ولی خب می ارزه.

احساس خوبیه...

   + لیلا خجسته راد ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٤
comment نظرات ()

یه کشف عجیب!

چند ساعتِ پیش، درست وقتی که داشتم کنار میز و بساط کارم توی خونه ، یه جورایی گیج، دنبال چیزی میگشتم که اصلا هم یادم نیست چی بود، یکهو به یک کشفی درمورد خودم رسیدم. خیلی عجیب بود برام. چرا هیچوقت به این فکر نکرده بودم!

میشه یه آدم این طور باشه که هیچ چیزی در گذشته براش اهمیت و ارزش ماهوی نداشته باشه؟ یعنی مشکل کار کجاست؟ فکر کردم چرا پیش نمیاد من بشینم و یه فیلم از گذشته های خودم ببینم، یا حتی عکس با خاطره، هرچند خوش، برام بی اهمیته؟ علت عدم دلبستگی هایی که منحصر به خودم میشه. نه از مدرسه، نه از دانشگاه، نه از اون همه سفر و خاطره و ...

دارم دچار یه حالتی میشم که اصلا نمیدونم خوبه یا بده! شاید گذشته تا همین یکی دو ثانیه پیش برای من پلی بوده که ازش رد شدم و حالا رسیدم به این ورش. الان این ور برام اهمیت داره و اون پل دیگه تموم شده.

کاش کسی بهم کمک کنه کمی. یه کنکاش میخواد. این جواب خیلی سوالهاست.

   + لیلا خجسته راد ; ٥:٤٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()

بی ترس از گم شدن

خیلی وقته اینجا ننوشتم و باید اعتراف کنم دیگه فضای چندان جذابی برای نوشتن نیست مگه اینکه قرار باشه ماجرا یا اتفاقی منو بکشونه به اینجا. طفلکی وبلاگ...

روزها شلوغ و پلوغ میگذره و همون دلخوشی های کوچیک و دلپذیر منو شاد و راضی نگه می داره. هر قدر میگذره احساس میکنم فرصتم کمتره و بیشتر باید بچسبم به ساعت ها و دقیقه هام؛ هرچند هنوز زیاد هرز میرن.

پرنده‌ی من!
در خلوتم، هرچند کوچک
آنقدر آسمان هست
که پر بگشایی
با آن خیال سبُک
      رها 
         بی ترسِ از گم شدن

 

 

پ.ن 1: دور فلک درنگ ندارد شتاب کن...
پ.ن2: حالا که چند خطی نوشتم احساس میکنم چه قدر دلم میخواد باز این جا بیشتر بیام و بنویسم. حیف که میسر نمیشه.

   + لیلا خجسته راد ; ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

یک دوست

وقتی اشک توی چشم‌هایش دوید، دیدم دیگر این آدم، آن آدم سالهای قبل نیست. خودش را خوب پیدا کرده. دستمال کاغذی را گذاشتم جلویش و ته دلم روشن شد. دیدم کسی پیدا شده که بشود دو کلمه حرف حساب با او زد. بی توجه به سیاست و اقتصاد و ولوله‌های سرسام آور زندگی این روزها. دیدم کسی هم به همان نتیجه‌هایی رسیده که توی این دو سه ساله من به آنها رسیده‌ام و چه اندازه هر دو خوشحال بودیم بابت آن.

فرصت کم بود تا بتوانیم شش سال گذشته را برای هم تعریف کنیم. آمده بود سری بزند به پدرش که سخت بیمار شده، حتی نشد زیاد از پدرش پرس و جو کنم. نمی‌دانم چرا میل و حوصله‌ام زیاد به حرف زدن با آدمها نمی‌کشد. اگر هم بکشد، زود مثل ... پشیمان می‌شوم. چرایش بماند ولی هر از گاهی یک نفر از آن سر دنیا حتی، پیدایش می‌شود و تو می‌فهمی خدا یک هم صحبت خوب را چند ساعتی فرستاده کنارت.
وقتی توی میدان ولی عصر بوسیدیم هم را و خداحافظی کردیم، وجودم همه مملو از انرژی بود. انگار کوران کرده بود. هوا سرد شده بود و من بی توجه، با همان لباس تابستان زده بودم بیرون.

   + لیلا خجسته راد ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ آبان ۱۳٩٤
comment نظرات ()
← صفحه بعد