شبیه خودم
می زنی و تمام کاسه کوزههای مرا می شکنی
هی هر روز بیشتر از روز پیش امیدوارتر میشوم. انگار چیزی از بیرون وارد رگهایم میشود و به تمام سلول هایم پیغام میدهد که این طور باشم. خودمانیم، هیچ چیز این زندگی قابل پیشبینی نیست. همین را میدانم که قضاوت برای این روزها زود است. بنابراین بیشتر از این خودم را درگیر پیامدهای احتمالی خوب و بدش نمیکنم. فقط ادامه میدهم. ××× گلهای بنفش- یاسی لیسیانتوس را توی گلدان میگذارم و کیف میکنم از دیدنشان. میگذارمشان روی میز و برمیگردم به آشپزخانه تا کتری را پر آب کنم. همه چیز آرام و ملایم است. صدای لورنا مک کینت را هم به آن اضافه میکنم. *مدتی اینترنت نداشتیم. اسباب کشی و ... هیچ وقت تا به این حد دریا را خوشرنگ ندیده بودم. یک سبزآبی غلیظ با موجهای آروم. بارون گرفت. درست همون موقعی که گوشی رو برداشتم و خواستم با تو حرف بزنم. این منظره رو هم می دیدیم. دیدم دارم برات تعریفش می کنم. با گریه! *شعر تیتر از حافظ باران و تندر و رعد و خیسی و بهار... ×شعر تیتر از مولانا تا رای کجا داری و پروای که داری امروز که توی تقویمها نوشتند «بزرگداشت سعدی»، دلم میخواد بشینم و یه دل سیر موسیقی سنتی گوش کنم. استاد شجریان، شهرام ناظری و ببالم به داشتههای قشنگمون. به کاشفی که تنهاییاش از خودش بزرگتر است... چیز جدیدی را کشف کردی. درست زمانی که فکر می کردم دارم ناامید می شوم. مکشوفاتت را هم با خوشحالی نشانم دادی. باور نمی کردم! همین طور خوب بود. همین طور میخواستم بشود. تو کاشف خوبی هستی. هرچند چندان شبیه مهندسهای معدن نیستی. به جز این چندرغاز کلمه چیزی در دستهایم نیست که بریزم به پایت. همهی این صفحههای ساکت و سفید منتظر تواند. همهی لحظههایی که بین ما غرقاند و غمشان نیست از این و آن... امسال من دوباره با موسی شروع شد. برگشتنی از شمال دوباره اومد یقهی کلماتم رو گرفت. گشتم و گشتم. جعبهی چای کیسهای رو از توی سبد برداشتم. خودکار هم پیدا شد و این طور من و موسی دوباره هم پیاله شدیم. شعر رو این جا نمی ذارم ، چون باید روش کار کنم. یاد زندگی نیما یوشیج افتادم که شعرهاشو خیلی اوقات روی جعبهی سیگار و خرت و پرت های دیگه می نوشت. احساس خوبی بود. احساس شباهتی شاعرانه. جاده چرخ میزد پ.ن: سال نوی همگی مبارک. صد سال به این سالهای عجیب!
نباید روزم را خراب کنم
ترجیح میدهم
تمام راه خیس،
اما چتر خاک گرفتهام
زیر ابرها
پلک نزند
که بفهمید
کم آوردهام
این ها را که به هم میچسبانم
چیزی دستگیرتان نمیشود
این شعر را
باید تا کنم
بگذارم توی جیب
چیزی از دلتان نگذرد
خیس...
در حال باز کردن درم که صدایی از ته کوله پشتیام درمیآید. وسایل را میگذارم روی میز دم در. از اینکه مستقیم از کفشهایم بپرم توی دمپایی روفرشی حس خوبی دارم. «س» اس ام اس داده. یکی از شعرهای خودم را برایم فرستاده و دوباره یکی دوتا از کلمههایش را به سلیقهی خودش تغییر داده. از این کارش لجم میگیرد. چون به زعم خودش شعر را خیلی خوشتراشتر کرده. انتظار دارد به به و چه چه هم از من بشنود.
روی مبل لم دادن عادت همیشگیام نیست. اما تا چای دم بکشد میتوانم کمی موسیقی گوش کنم. امروز از آن روزهای خداست که باید قدرش را بدانم.
*دلم برای همه تنگ شده بود.
وقتی حرف دریا و بارون باشه نمیشه به راحتی ازش گذشت. دو موجود باور نکردنی که هیچ وقت عادی نمی شن توی دنیای من.
***
بهم میگه دعا کن. منم یه روزه بار و بندیلم رو می بندم و میرم جایی که باید دعا کنم. بی خیال شوهر و بچه و ... اما خیالم راحته.
دور ضریح دلم آروم میشه. انگار یکی دستاتو گرفته باشه و با اطمینان بهت بگه جلو برو . همه چی خوب پیش میره.
چقدر اطمینان خوبه عزیز!
دلم میگوید داری روی این کلمات میباری. لاحول ولاقوه الا بالله به این همه اشتیاق. از همین جا فوت می کنم روی شکل ماهت. این طور همهی تردیدهای مرا شستهای، گذاشتهای کنار. دست مریزاد!
بوی قدمهایت تعبیر سالهای نیامدهی من است. امروز دلم میخواست لابه لای گندمزاری سبز نفس بکشم که طعم خندههای تو را دارد. تشنگیام را میگذارم به حساب این خندهها. تکان نخور. باید عکسی بگیرم از زلالی چشمهات. خیسِ خیس...
کز هر طرفت طایفهای منتظرانند
فقط می تونم بگم سعدی عزیز دوستت دارم. مخصوصا اون غزلهای ناب عاشقانهتو که هیچ کم ندارن.
مگر تو روی بپوشی و پرده بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم...
- تا به حال پیش آمده کسی سایهات را هم دوست داشته باشد، چه برسد به خودت؟!
...
...
...
ببین بانوی خیال سردسیر!
دارم کوچ می کنم مثل تو، مثل جادهای که با تو رفاقت دارد و همیشه خوش خیال می چرخد دورت، بلکه به جایی برسد.
امسال نیامده دیدمت نشسته بر دانهای باران. اجازه خواستم تا دستهای لطیفت را بسرانم روی گونههایم. تنهایی در من غلتید. فکر کن ما در کنار هم از درختها خبر داریم، گرد و غبار ثانیه ها را می تکانیم و سرخوشیم. این را تو به من یاد دادی.
دارم روی سکوتت راه می روم. برمیگردی و با چیزی مثل خواب می بریام به دشتی پر از تبریزی های قد کشیده.
تا همین امروز نمی دانستم چیزی که مرا از تو دور می کند، همان است که به تو نزدیکم می کند. امروز تازه شروع شدهام. به من بگو چشمهایت را به کدام پرنده دادهای؟!
اسپندش را
دور سرم
تا تو
چشم نخوری
...
| Design By : Pichak |
