آنا گاوالدا
ری را زیاد فرصت نوشتن به من نمیدهد، اما به خاطر همان چند دقیقه ای هم که دفترچه یادداشتم را برمیدارم و افکار این روزهایم را ثبت می کنم و یا این که با سرعت لاک پشتی یک کتاب را تمام می کنم بازهم به خودم دست مریزاد می گویم، چون واقعا نگهداری بچه کم خواب و فضولی مثل او، همین طور وظیفه خطیر خانه داری که من هنوز با آن کنار نیامده ام حوصله و وقت زیادی می خواهد.
یکی دو روز پیش کتاب" دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" اثر "آنا گاوالدا"ی فرانسوی را تمام کردم و به لذت فراخی از خواندن داستانهای کوتاه او رسیدم. آن قدر نوشته های این آدم "خودش" هستند که انگار هیچ قوه سعی کننده ای برای نوشتن آن ها به کار برده نشده تا تصنعی به نظر برسند و البته در داستان آخر به نام "سرانجام" این به اوج خودش می رسد چون دیگر این خود نویسنده است که دارد از خودش می گوید. در هر داستان تلخی ای گزنده، طنز، نقطه اوج و خلاصه باورپذیری به اندازه کافی وجود دارد تا از آن ها به راحتی نگذری و هیچ چیز را هم در مورد سوژه ها نمی توانی پیش بینی کنی و این خیلی عالی است.
"سالها باور داشتم این زن بیرون از زندگی من بوده است، شاید نه خیلی دور اما بیرون از زندگی من.
باور داشتم او دیگر وجود ندارد، که جایی بسیار دور از من زندگی می کند، که دیگر هرگز به زیبایی آن روزها نیست،که متعلق به دنیای گذشته است. دنیای روزگار جوانی من، آن هنگام که سرشار از احساسات پرسوز و گداز بودم، زمانی که باور داشتم عشق جاودانی است و هیچ چیز والاتر از عشقی که به او دارم نیست. از این دست حماقت ها." (از داستان "سالها")
می دانم
می دانم
میان من و این قلب
ایستادن را
ترجیح می دهی!
حس قشنگ
وقتی حس می کنم داری نگاهم می کنی، غمِ شیرینی هاله وار اطرافم را می گیرد. این هاله همه چیز را از یادم می برد غیر آن نگاه را. این تردستی زیرکانه ای است از جانب تو که ناپدیدم می کند و بعد درجایی دیگر –بی آنکه بدانم کجاست- پیدا می شوم: همان جا که تو نشسته ای. وقتی که هستی همه ی ای کاش ها وقوع مییابند. این روزها وقتی همه چیز، حتی تو را روی غربال روحم میگذارم ، همین "تو" فقط باقی می مانی و این به مراتب مرا خوشبخت تر می کند. بگذار از این حس قشنگ بی نهایت شوم ...
در گذر
باور نمی کنم سال 88 هم به همین سادگی درحال تمام شدن است. آدم تا زمانی که هنوز سن و سالی ندارد ، خصوصا زمانی که به مدرسه می رود هرسال به اندازه سه برابر طولانی می شود. انگار روزها تمام شدنی نیستند. ماه ها به کندی میگذرند و هرسال "خیلی" محسوب می شود. اما همین که وارد دانشگاه می شوی و بعد فارغ التحصیل، همین که شاغل می شوی و حقوق بگیر، همین که پدر یا مادر می شوی و پر مسئولیت، همین که نگران قرض و قسط و اجاره حانه می شوی آن قدر درگیر زندگی می شوی که اصلا گذر زمان را حس نمی کنی و همین مواقع است که ده ماه از سالی می گذرد و تو به خودت می آیی و می بینی سوار بر اسبی تندرو بوده ای و بی خبر...
با مولانا
این کیست این، این کیست این، این یوسف ثانیست این
خضرست و الیاس این مگر، یا آب حیوانیست این
این باغ روحانیست این، یا بزم یزدانیست این
سرمة سپاهانیست این، یا نور سبحانیست این
این جانِ جان افزاست این، یا جنه المأواست این
ساقیِ خوب ماست این، یا بادة جانیست این
تنگ شکر را ماند این، سودای سر را ماند این
این سیم و زر را ماند این، شادی و آسانیست این
رستم من از خوف ورجا، عشق از کجا خوف از کجا
ای خاک بر شرم و حیا، هنگام پیشانیست این
ای مطرب داوود دم، آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زیر و بم، هنگام سرخوانیست این
مست و پریشان توام، موقوف فرمان توام
اسحاق و قربان تو ام، کاین عید قربانیست این
گلهای سرخ و زرد بین، آشوب بردابرد بین
در قعر دریا گرد بین، موسی عمرانیست این
هر جم را جان میکند، جانرا خدادان می کند
داد سلیمان می کند، یا حکم دیوانیست این
گویی شوی بیدست و پا، چوگان او پایت شود
در پیش سلطان میدوی، کین سیر ربانیست این
خورشید رخشان می رسد، مست و خرامان می رسد
با گوی و چوگان می رسد، سلطان میدانیست این
آن آب باز آمد بجو، بر سنگ زن اینک سبو
سجده کن و چیزی مگو، کین سر ربانیست این
بسم الله ای روح البقا، بسم الله ای شیرین لقا
بسم الله ای شمس و الضحی، بسم الله ای عین الیقین
