نوشته قبلي براي كسي بود
كه سالهاست نمرده است
اما من مرگ او را ديده بودم
پيش از آنكه ببينمش
گرچه هنوز انگشتاننش
نرمي ابرها را لمس نكرده است ...
انسان سياهه بی ادعايی است که خاموشی رستاخيز اولين و آخرينش است .
وداع
من پيکره تو را
بر خاک ديدم
وقتی که زندگی
در ادعای خويش مانده بود
وقتی که حتی آنکه می دانست
نمی دانست
تو کيستی !؟
من
پيکر سنگين تو را
بر خاک ديدم
و هجوم آدميانی
که نرمی انگشتانت را
بر پوست خويش
چشيده بودند
من ديدم
مرگت را
آنکاه که هنوز
زندگی در ميان چشمانت
خواب ألوده و بيدار می گشت
من
پيش از آنکه ببينمت
پيکره ات را ديده بودم
بی ادعا
و گريسته بودم
خاک آلود
بی نقطه

به دستان تو خيره شده ام
صداقتشان در آفتاب مي درخشد
كي منكر تو شده ام هان ؟
مبتلا نبوده ام مگر
به نوازششان ؟
تمام نقطه چين ها را چيده ام
كه پشت هيچ جمله اي ننشينند
و همه چيز را نگويند
بگذار خواب
بگذار بيداري
بگذار آتش
يا نه هر چيز ديگر
بگذار
بگذار بيايد
من به تو
خود را فراري مي دهم
نگران نيستم
ديگر هيچ نقطه اي
نوازش دستهاي تو را پنهان نمي كند
مثل تو
هر روز يک نفر مثل خوابی
از کنار چشمانم می گذرد
مثل تو
وقتی نمی بينمت
عاشق می شوم
گرم و لطيف
روی دستان خودم
گم می شوم
و کسی پيدايم می کند
مثل تو !
