آشتی

شعری از شاملو

« - اقيانوس است آن :
ژرفا و بی کرانگی ،
پرواز و گردابه و خيزاب
بی آنکه بداند .

کوه است اين :
شکوه پا درجايی ،
فراز و فرود و گردن کشی
بی اين که بداند .

مرا اما
انسان آفريده ای :
ذره ی بی شکوهی
گدای پشم و پشک جانوران ،
تا تو را به خواری تسبيح گويد
از وحشت قهرت بر خود بلرزد
بيگانه ازخود چنگ در تو زند
تا تو
کل باشی .

مرا انسان آفريده ای :
شرم سار هر لغزش ناگزير تن اش
سرگردان عرصات دوزخ و سنگون چاه سارهای عفن :
يا خشنود گردن نهادن به غلامی تو
سرگردان باغی بی صفا با گل های کاغذين .
فانی ام آفريده ای
پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پيمان به آخر برد .

بر خود مبال که اشرف آفرينه گان تو ام من :
با من
خدايی را
شکوهی مقدر نيست .»
+
«- نقش غلط مخوان
هان !
اقيانوس نيستی تو
جلوه ی سيال ظلمات درون .
کوه نيستی
خشکينه ی بی انعطافی محض .
انسانی تو
سرمست خمب فرزانه گی يی
که هنوز از آن قطره يی بيش در نکشيده
از معماهای سياه سر برآورده
هستی
معنای خود را با تو محک می زند.

از دوزخ و بهشت و فرش و عرش بر می گذری
و دايره حضورت
جهان را
در آغوش می گيرد .
نام توام من
به ياوه معنايم مکن !»


   + لیلا خجسته راد ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۱
comment نظرات ()