گندم

براي آنان گندم يعني نان
براي ما
يعني جذب رطوبت عشق
حالا هر بهار
فصل آغازي است بر آرزوهاي نشكفته
تا غبار خاكي آنهمه آه را
از چشمان درختان پاك كند
مي گويند تو خدايي !
هرگز از رسم اين حرف
در شهر خوابيده ما
كسي بيدار نشد
تا عشق را در حريمي سه حرفي پيدا كند
اين روزها
زباني تو را در لابلاي خويش جا داده
كه انحناي ضماير ساكتش
پر است از آينه هاي خرد شده
من تو را چگونه تشخيص دهم
از آنهمه ترديدهاي شكسته ؟
ديريست
سنگي از لحظه هاي ماه را به خانه آورده ام
چقدر جاذبه درد سبز است
بهار ميخواهم
و گندمي كه بوي تو را جوانه كند !


   + لیلا خجسته راد ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۱
comment نظرات ()