شعری در غروب


*******************

گيسوان افراشته در آتش
چون طلای نرم
آب می شد
و ذره ذره می ريخت
فرياد
از دهانش
دستی تنها
او را تکان می داد
از سر ناچاری !
حالا
اندام برهنه اش
دست به دست می شد
و کودکان به دندان می کشيدندش
غروب بود
و عطری در هوا
عابران را هوس آلود بدرقه می کرد
- يکی ديگر آقا !
- برشته تر باشد !

   + لیلا خجسته راد ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸۱
comment نظرات ()