خوابم شکست


×××××××××××××××××
در رکعت اول آسمان بودم که خوابم شکست
تو بر دروازه اين شهر
نگهبان آفتاب بودی
و گماشته بر خيال من
شب دستان گشوده اش را بر گردنم آويخت
به تشويشم نبرد
حتی لحظهای که به روشنايی دل می باخت
و تو به من
و من به تو !
آيا فرمانروايی هست
که نخستين نگاه مرا محکوم
يا به جرم خوشبختی نگون بختم کند ؟
بگذار در زمان مدفون شوم
گوری که هماره در گردش است
باز هم می خواهم
سرگردان نگاههای تو باشم

   + لیلا خجسته راد ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۱
comment نظرات ()