و اما خاطرات دوران بچگی ...



تا چهار سالگي خونه ما توي يكي از محله هاي قديمي يكي از شهرهاي كوچك ايران بود .
يه روز مادرم برام يه جفت كفش خريد . اون موقع من با شور بچه گونه خودم كلي ذوق و شوق داشتم .
خلاصه الغرض نمي دونم توي همون روزهاي اول چه خطايي ازم سر زد كه مادرم كلي منو دعوا كرد و بيا و ببين …
منم كه بچه مغرور و غدي بودم و خيلي زود عصباني (البته الان هم دست كمي از اون موقع ندارم) .
براي اينكه لج اونو دربيارم رفتم كفشهاي نو رو برداشتم و پرت كردم توي كوچه . بعدش هم خودم فرار كردم و رفتم
خونه يكي از همسايه هامون كه البته فاميلمون هم بود و اونجا هم از سر شانس تولد دخترشون بود و كلي اونجا به نون و نوا رسيدم .
وقتي احساس كردم آبها از آسياب افتاده به خونه برگشتم و ديدم كه بله كفشهام از دستم رفته و مادرم هم عصباني تر و …
تا اينجاي ماجرا بيشتر توي خاطرم نمونده ولي اون كيك خوشمزه و اون مهموني كوچولو هيچوقت از خاطرم نميره .

   + لیلا خجسته راد ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۱
comment نظرات ()