شبيه خودم

باز هم بی گدار به آب زد . لحظه ای در خنده های بی واسطه اش نشستم و گريه کردم !
هيچکس نشانی شفاف زمين را هنوز به من نداده است .
به خودم هجوم آوردم ، در تنگاتنگ خويش چون خوابی بی معنا به سراغ کسی رفتم ، اما نيمه های شب با فرياد خود - با ترس از خود- از سرش پريدم .

راز من در لابلای آوازی – هر روز گرفتار لبی- خوانده می شد و در هوا ، پراکنده تر رقم ميخورد .
چندين هزار بار سروده شدم . مرا به آينه پيغام دادند زاده شدم ، از ايستادن باک داشتم به دامن مرگ نشاندند .
گريستم ، بی مدارا بر من خنديدند .
تنها بهانه ای شدم برای خودم !
تا کمی شبيه خودم باشم ...

   + لیلا خجسته راد ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۱
comment نظرات ()