( سال گذشته همين حدود زمانی موفق به ديدن فيلم زيبای فرانکنشتاين شدم . با بازی زيبا و به ياد ماندنی رابرت دنيرو . اين فيلم آنقدر زيبا و تأثير گذار بود که هنوز هم گاهی اوقات به آن فکر می کنم .در صحنه آخر ، مونستر (موجود ساخته شده توسط انسان )پس از مرگ سازنده خودش که البته خود عامل آن بود، در حال گريه اين جمله را فرياد زد که he was my father: و من هيچگاه آن را فراموش نمی کنم . ) این نوشته به یاد آن صحنه زيباست :

مونستر بيچاره !
اگر آفريده نمی شدی
اگر قدری زيباتر تو را می ساخت ...
بهتر نبود ؟
آنکه می خواست تنها تو را بسازد !
چقدر برای تنهايی ات
دلم گرفت
و هنوز هم که هنوز است
به ياد مردی که می خواست يکی را
_تنهايکی را _
داشته باشد
ودوست داشته باشد
غمگين می شوم .
در آن جزيره یخ زده
آن زمان که پدرت می سوخت
برف
گرمی نگاهت را هنوز ندزديده بود
فريادت را هياهوی گله های سگ خاموش نمی کرد
گريستن هم پدر می خواهد
که تو داشتی
و روی دستهايت خواب خوش ابديت می ديد ...

   + لیلا خجسته راد ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۱
comment نظرات ()