شبيه پرواز


قدري شتابناك ادامه مي دهم به زندگي
لب مرز خودم سرباز گذاشته ام
ايست !
آهاي خانم ، آهاي آقا !
....
- تو بايد بارها لاي خطهاي دفتر من پاك شده باشي
اينطور نيست ؟
- نه ، مرا با خودكار نوشته بودي ، رنگش هم آبي بود
از خودم گرفته بودي خوب يادم هست .

سربازها كنارم رژه مي روند
خسته شده ام از بس صداي پايشان را شنيده ام
- آزاد باش ...
مي روم پي كارم . اين بار پررنگتر مي نويسمت ،
آهاي رفيق !
به خاطر تو احترام مي گذارم به زندگي
آهسته تر مي روم كه خنكاي صبح بپيچد لاي موهايم
سربازها همه معاف شده اند
من تنها صداي پاي تو را مي شنوم ...

   + لیلا خجسته راد ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ دی ۱۳۸۱
comment نظرات ()