بلوي عزيز !
قدرت برخاستن و خود را از دور تماشا کردن از آن هر کس نمی شود .
خيلی ها سالها می آيد و می رود و تا آخر عمر حتی يکبار خود را نمی بينند .
روح مشبک من مدتهاست که همه چيز را از خود عبور می دهد تا مبادا تکان بخورد
می بينی گاهی اوقات زمان همه چيز را خراب می کند
به سراغ تقویمی رفتم
تا خوابهای برباد رفته را مرور کنم
روزهای شاد و خندانی که وظيفه خودشان را انجام داده
و در پی استراحت هستند
امسال هيچ تقويمی مرا همراهی نکرد
انگار تنها در بهار بود که دقت کردم
سالگرد آمدنم کی قرار است بيايد ؟!
به سمت خويش حرکت کردم
ديدمش ...
کمی دلنشين تر ، کمی لاغرتر ، کمی مبهوت تر
انگار خودم بودم
شبيه خودم بود
اما موهایش قدری بلندتر
و دستانش اشاره به آسمان داشت
امروز پرندگان بسياری از آسمان گذشتند نديدی ؟
اين را از من پرسيد و لبخند زد ...

***
مردمان بسياری
آرزوی مرا ديده بودند که در کوچه می رفته
کمی تند
روسری اش را باد می برده به هوا
و انگار دنبال چيزی می گشته .


   + لیلا خجسته راد ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ دی ۱۳۸۱
comment نظرات ()