نوشته يكي از دوستان (نيروانا) مرا به ياد يك شعر قديمي خودم انداخت
و حس نوشتنم گل كرد .
با اينكه كمي غمگين است اما شادي غريبي براي من در آن نهفته است
يك چيزي مثل رسيدن به آرزوها ...

يك نفر چو عابري از تبار خاطرات
قصه مي شود كنون در كنار خاطرات
نام تو نوشته بود بر در شكسته اي
مي رود ز ياد من در غبار خاطرات
غصه ات چو شعله اي بر دلم نشسته باز
جار مي زنم كه داد از شرار خاطرات
جاي زخم تير تو در نگاه خيس من
زخم كهنه مي شود در گذار خاطرات
تو ستاره مي شوي در كمين آسمان
من چه ساده مي روم در شمار خاطرات
گرد غم نشسته باز بر نگاه خسته ام
جاي تو چه خالي است بر مزار خاطرات

   + لیلا خجسته راد ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٢
comment نظرات ()