همین!

 

بوی تند برگ تازه‌ی گردو را تا عمق وجودم می‌کشانم، بعد دست میگذارم روی یکی از بیراهه‌ترین راه‌های ممکن و می‌گویم «همین!» می‌گوید «باشد ولی یادت نرود از این آرزو نباید پرنده‌ای پر بکشد.» خودم را می‌چسبانم به درخت و دعا میکنم قمری زیبایی که روز پیش لبه‌ی پنجره‌ی آشپزخانه نشسته بود و مدام برایمان آواز می‌خواند، از آرزویم نپرد.
همین کافی است که دستهایت از درخت برگی بچیند و بگذارد کف دست بهارم و آرزویم را بداند.
فکر می‌کنم درخت اقاقیای خیابان چهلستون هم که امروزم را با باران، تا ته یکی از کوچه‌ها بدرقه کرد می‌داند موهایم چه قدر دلتنگ این قطره‌ها بودند. میداند عطر باران و بوی تند برگ گردو که در هم می‌غلتند یکی از آرزوهای دنیا برآورده شده است.
این روزها، این روزهای متبرک به باران در این شهر کم‌اند...

 

 

پ.ن: ترانه‌ی «آشوبم» و «باران تویی» از گروه «چارتار» برای این روزها دلچسبند.

 

/ 9 نظر / 39 بازدید
علی کافه چی

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر انتظار مددی از کرم باران نیست...

مکث

به لطافت مخمل است این پست لیلا! مرا به خاطرت نگه دارشان هم خوب است[چشمک]

مریم گلپایگانی

آخی چه لطیف و بهاری [ماچ]

ملیحهـ چگینی

باران که یعنی یک جاده ای که باید همراهش کنی . گردو هم برای من یک خاطره ای ست که هنوط اتفاق نیفتاده و من همچنان یادش می آودم .. حالا با این خاطره ی باران خورده چه باید کرد ؟

میس راوی

دست کم خوب‌ترین حالت بهار همین باران‌های بی‌هنگام است

فاطمه مهر

سلام، ممنون از احساس قشنگی که با نوشته هایت هدیه میدهی.. دعوتید به یک داستان

علی کافه چی

دوری ولی شاید دلت همراه من باشد یا در سرت سودای اینجا آمدن باشد من بی تو شاعر می شوم، اما بیا شاید پیش تو بودن بهتر از شاعر شدن باشد دور از وطن افتاده ای اما نمی دانی حال غریبی را که در خاک وطن باش اینگونه که می سوزم از من هیچ می ماند تا باز گردی چاره شاید ساختن باشد روزی می آیی کاش این در را که کوبیدی در من توان از زمین برخاستن باشد - وقتی نگاهم می کنی گم می کنم خود را وقت غزل خواندن فقط گوشت به من باشد

نیازی

خدایا تو در همه جا حضور داری و در هر لحظه مواظب مان هستی. گاهی نیازمان را برآورده می کنی و گاهی برآوردن حاجات را به تاخیر می اندازی و گاهی هم به مصلحتی که ما نمی دانیم و نمی فهمیم برآورده نمیکنی! خدایا اعتراف می کنیم که فهمیدن راز عالم خلقت سخت و ناشدنی است. خدایا فهمیدن مرز امتحان، آزمایش و مکافات عمل سخت و دشوار است. برای همین بیشتر اوقات نمی دانیم کدامین گرفتاریمان مکافات اعمالمان بوده و کدامین آنها آزمایش و امتحان است! خدایا تشخیص مرز حق و باطل گاهی چنان ناممکن می شود که عقل و تدبیرمان به کشتی سردرگمی در میانه اقیانوسی تاریک و بی پایان می ماند و اگر تو دستگیرمان نباشی سرآب خودخواهی و خودبزرگ بینی نابودمان خواهد کرد. خدایا فقط یک چیز را به خوبی درک می کنیم و آن اینکه ما نیازمند توایم! نیازمند تو که همیشه اینجایی، کنار دستمان و بیخ گوشمان و نزدیک تر از رگ گردنمان «ونحن أقرب إلية من حبـــــل الوريد»‏ خدایا این تویی که شانه به شانه‌ی مان جوش و خروش ها را نظاره می کنی! خدایا تو همین جایی، همین جا در لابه لای لحظه ها و ساعت هایی که می گذرانیم و نمی دانیم عبورمان از رهگذر دنیای فانی چگونه رقم می خورد