گر تو خرابی ز عشق جان تو آباد شد
زانکه کسی گنج عشق جز به خرابی نیافت
عطار/ غزلیات

 

لحظه‌هایی هستن توی زندگی که عمق پیدا میکنن. با یه موسیقی، یه کلمه، یه آدم، یه اتفاق، یه حس درونی، یه ...
اونقدر این لحظه‌ها عمیق می‌شن که مث یه شناگر می‌تونی شیرجه بزنی توشون و بعد یه شنای جانانه بکنی.
قبلن ها بیشتر توی تنهایی دنبال این لحظه‌ها بودم. تنهایی مفر و گریزگاه من به خیلی چیزا بود، نه این که الانه نباشه ولی دیگه به راحتی به دست نمیاد. روی همین حساب از قید تنهایی باید گذشت و مث یه شکارچی مترصد چیزهایی شد که بعدها لذت چشیدنش بیشتر از حد عادی می‌شه. وقتهایی آدم توی قحطی وقت و تنهایی به چیزایی میرسه که صد سال هم توی تنهایی و وقت زیاد، ممکن نبود بهشون برسه. حالا اینا رو میگم نه این که به خیلی چیزا رسیدم اما خیلی چیزا خودشون رو به من رسوندن. فرشته
همیشه همین بوده و هست؛ برای رسیدن به چیزای باارزش گاهی باید قربانی بدی. اولش سخته اما گذشتن از شیرین ترین خواسته ها ، وقتهایی تو رو به بهتر از اونا هدایت می کنه. اینو تا لمسش نکنی نمی تونی درک کنی.
این لحظه های عمیق که ممکنه تو رو از دنیای عادی خارج کنن هم یکی از همین هاست. کاش می شد از همین چند ثانیه بیشتر نوشت، روزها، ساعت ها، دقیقه ها...

/ 4 نظر / 55 بازدید
نیلوفر

سلام سایت بسیار زیبایی دارید

هادی (قالب حرفه ای وبلاگ)

گاهی میشه لحظات گذرا رو به مدد کلمات تا بی نهایت گستراند و تار و پودش را باز کرد و جاودانه ی شان کرد زیبا نوشتید قلمتان همیشه گرم و پر نفس

الهه

ااااااااااااااااااااا ماشالله چه پشت کاری از سال 81 این وبلاگ هست یعنی از زمانی که من 5 6 سال بیشتر نداشتم!!!!!!!!!!! یعنی از زمانی که اینترنت تو ایران داغون بود!!!!!!!!!!! واییییییییییی چه باحال و هیجان انگیز موفق باشین امید وارم این وبلاگ همیشه پا بر جا باشه.

زهرا

بخاطر متن زیبایتان سپاسگزارم