مسافری از قطب

تنم از سرمایی که توی آن عکس بود لرزید. زمستان بود انگار و از برف حرف میزدی که تا کجا روی زمین بالا آمده بود. ما نشسته بودیم مقابلت و داشتیم چای میخوردیم؛ با شکلات. بالاخره از بس ما به‌ت زل زده بودیم و با تعجب و دهان باز به حرفهایت گوش میکردیم خسته شدی. گفتی «شما تا حالا مهمون از قطب نداشتید؟» خندیدیم. بعد به استکانهای چایمان اشاره کردی و پرسیدی «یه چایی دیگه واسه‌ی من هست؟» میم از جا بلند شد و رفت توی آشپزخانه. توی راه آشپزخانه بلند پرسید «شما توی قطب هم این قده چایی می‌خورید؟» من به سرم زد قهوه‌ای دم کنم. گفتم بیدار بمانیم امشب. باید امشب را تا ته سر بکشیم و سیر دل بشنویم از مسافرمان. تو قند توی دلت آب میشد. می‌دانستم وقتی از سیبری حرف میزنی دلت ممکن است فرانکفورت باشد یا حتی پکن. با این حال مهم نبود. ما هم به نظر سه نفر می رسیدیم اما هر کدام توی دلمان ده نفر بودیم، شاید هم بیشتر...

قهوه‌ام بوی آن روز زمستانی را می‌دهد. تمام ماجرا مثل خوابی ست یا یک صحنه‌ی فیلم. شاید از آن فیلم‌های کسل کننده. اما دوست دارم تا صبح بنشینم و درباره‌اش حرف بزنم...


 

/ 2 نظر / 49 بازدید
محمد ابراهیمی

سلام بانو خجسته راد امید که خوب خوب باشید شما که پاک مارو فراموش کردید ولی ما هر ازگاهی یه سری میزنیم توی نوشته هات اشاره ای به فرانکفورد کرده بودی واقعا دلم تنگ شد هرچند روزگار خوب وبدی داشتم ولی دلم تنگ شد راستی بچه ها چطورن؟؟؟ حتما ببوسشون تونستی توی صعود قلم هم شرکت کن بازم سر,میزنم همیشه شاد باشید و در اوج

مکث

برف...برف! برف برای من فرصت خواندن نمی گذارد که