یک چهارشنبه‌ی اسفندماهی

در این چهارشنبه‌ی اسفندماهی شاید نشسته‌ باشی روبه روی پنجره‌ای باز و دلت برای من تنگ شده باشد! روزهای سپندماهی من نه مثل خیلی ها دغدغه‌ی خانه تکانی دارم آنچنان، نه هول و ولای خرید. بعد مدتها دراز می‌کشم روی فرش خانه و دلم می‌خواهد کارهای ناتمام انگشتهایم را تمام کنم. دلم می‌خواهد سرم را بگذارم روی دامنت و خستگی‌های یک سال را با نفسی بلند از جسم و روحم خلاص کنم. روزهای اسفندماهی با چند موسیقی ملایم فرانسوی جا می‌شوند توی دلم. همین دلم را تنگ و تنگ تر میکند برای تو. برای هوایی که گاهی جایش خالی می‌شود میان ریه‌هایم.
من نور امروز را از تو می‌بینم. تکان دستها و چشم‌های پر از اشتیاقم را از تو می‌دانم. امروز شاید همان روزی بوده باشد که یونس را از دهان ماهی دوباره به زمین برگردانده‌اند یا یعقوب بوی پیراهن یوسفش را حس کرده است. همین طور هر روز یک معجزه است وقتی تو رو به پنجره‌ی بازی نشسته‌باشی و دلت برای من تنگ شده باشد ...

/ 3 نظر / 37 بازدید
عاطفه

چقدر ذهن تو زیباست وچقدر من عاشق این ذهنم دوست داشتم مثل تو میتوانستم احساسم را بیان کنم زیبا و جذاب ...

بیدار

سلام راستش این اولین دفعه هست که می خواهم براتون تو این قسمت چیزی بنویسم (ولی اینو هم بگم که من از طرفدارای پروپاقرص این صندوقچه ام ولی هیچ وقت نخواستم این محفل زیباتون رو بهم بزنم منظورم اینه که حرفی برای گفتن نداشتم چون به این جمله زیبا که :حرفی که از دل بیاد به دل هم میشینه خیلی اعتقاد دارم انقدر جملات زیبا ودلنشین وآموزنده تو این کلبه هست که خودش یه دانشگاه زندگیه که استادش شمایید ودانشجو ها ماییم ولی یه تفاوت اساسی هست که به آدم حس خوبی میده حسی پاک که آرامش بخشه ...) بگذریم مطمئن باشید که هیچ کدوم از اینایی که گفتم شعار نیست به خدا شعار نیست چون خسته شدم از این همه آدم های انسان نمایی که پر مدعا هستند. فکر منافع خودشونند ، شعار میدهند وخیلی چیزای دیگه که همه میدونیم ای کاش تو این دنیا که دارن برای هر بیماری یه درمانی پیدا میکنند برای بیماری هایی چون دروغ ، غرور ،منفعت طلبی وخیلی چیزای دیگه یه درمانی بود تا هم اون بیمار به آِرامش برسه وهم اطرافیان آن فرد...همون اول هم گفتم که هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که تو این کلبه نظری بدم ولی اینبار خیلی دلم تنگ شده بود. برای همه شما خوبان آرزوی سلامتی میکنم.