کسی چه می داند...

دلم میخواد تو رو از یه جایی شروع کنم. از یه کتاب فروشی، شایدم  از همین کتابخونه ی خودمون توی هال. توی اینترنت، یا کتابهای قایم شده توی یه انباری هیجان انگیز...
از من تا تو راه زیاده ولی خوب میدونی دلم پر میزنه برای خوندنت. من از یه جایی باید شروع بشم و بعد تو رو از یه جایی شروع کنم.

***

برایت فنجانی چای ریخته‌ام با عطر دارچین. امروز اگر بیایی ما هستیم. امروز اگر پایت برسد به این جا، زندگی از خوشحالی پر در می آورد، آن وقت من سرم را میگذارم روی شانه‌هایت و پروازش را تماشا میکنم. امروز به وقت خودش، شادی میکنیم. کسی چه میداند، شاید همین حالا قدم برداشته باشی، شاید عطر تو به این جا رسیده باشد.


حواست به همه چیز هست، می‌دانم...

/ 0 نظر / 56 بازدید