خدا را ساربان آهسته...

وقتهایی هست خواب جاده می بینیم، خواب سفر. وقتی بیدار می شویم احساس لذتش روح مان را هوایی میکند، اصلا دلمان هوس سفر میکند.

وقتهایی هست توی بیداری سفر میرویم. جاده را در بیداری طی میکنیم. یک لحظه از آنچه کنارمان میگذرد، چشم برنمیداریم، اما احساس میکنیم داریم خواب می بینیم.

سفر ما به «برازجان» و «تنگ ارم» از همین نوع دوم بود. خوابی که آمد و بیداری را در خودش نشاند و رفت. دلم هنوز آنجاست. پیش آن پیرمرد و پیرزن دوست داشتنی. پیش آدمهایی که هرکدامشان انگار نقش اول فیلمی تکرار نشدنی بودند.

دلم هنوز در انارستان دنبال بره‌ها و نخلهای بلندقامتِ منتظر آب است. دلم رد درختهای بادام کوهی را میگیرد و گندم‌زارهای دیم. چند روز است برگشته‌ایم ولی از دلم خبری نیست. همین است که هی دور خودم می چرخم و انگار چیزی گم کرده ام.


یک بغضی هم توی گلویم مانده بود که شکست. اصلا ...خدا را ساربان آهسته می‌ران  که مو وامانده‌ی این قافله‌ستم...

/ 0 نظر / 56 بازدید