نوح

دیشب سرکی به قرآن کشیدم. داشتم داستان حضرت نوح رو میخوندم، سوره‌ی هود. نوح با یاران کمش وقتی سوار کشتی میشه و روی آب روون میشن پسر ناخلفش رو می‌بینه.
«و آن {کشتی} ایشان را در میان موجی کوه آسا می برد و نوح پسرش را که در کناری بود بانگ در داد ای پسرکِ من با ما سوار شو و با کافران مباش/ گفت به زودی به کوهی پناه می جویم که مرا از آب در امان نگاه میدارد. گفت امروز در برابر فرمان خدا هیچ نگاهدارنده‌ای نیست مگر کسی که {خدا بر او} رحم کند و موج میان آن دو حایل شد و {پسر}از غرق شده‌گان گردید.»
نوح بعد از تموم شدن طوفان و نشستن کشتی به ساحل سلامت، به هر زبونی از خدا میخواد که پسرش رو نجات بده.
جواب خدا بهش اینه: «فرمود اى نوح او در حقیقت از کسان تو نیست او [داراى] کردارى ناشایسته است پس چیزى را که بدان علم ندارى از من مخواه من به تو اندرز مى‏دهم که مبادا از نادانان باشى.»
همه‌ی این داستان برای رسیدن به این جمله است انگار که "چیزی رو که به اون علم نداری از خدا نخواه." این جمله به نظرم مفسر میخواد ولی در حد فهم عادی ما، اینه که خواستن هر چیزی از خدا گاهی اوقات از عدم معرفت و علم ناشی می‌شه؛ یه جور نادانی. گاهی خواسته‌هامون هم نگاهی چپ اندرقیچی لازم دارن.
خلاصه کار به جایی می رسه که نوح به خاطر این خواسته‌ش از خدا معذرت خواهی میکنه و خدا هم مهربانانه اونو با سلام و تهیت و برکت به زمین دعوت میکنه و همه چی با خوبی و خوشی تموم می‌شه تا قرنها بعد یکی مثل من از این داستان به این نتیجه برسه. زندگی همینه دیگه ...

 

/ 7 نظر / 36 بازدید
سعید

زندگی یعنی همینیکه هست؟ زندگی تغییرپذیره....

ملیحهـ چگینی

قضیه ی همون " رحمت " و " حکمت " هستش که هیچ وقت نمیشه درست ازش سر در آورد .

این جمله خودش یه دنیا بود کاش همه قرآن خون ها معنی اون رو هم بخونن

یه دوست

اصرار کردن به خدا اشتباه بزرگیست. ممکن است خدا آنچه را که صلاح نیست بدهد تا فقط ببینیم چرا بصلاحمان نبوده. مثل کسی که بچه دار نمیشود شب و روز دعا و اصرار و گریه و التماس میکند مدتی بعد بچه دار میشود ولی فرزندی عقب مانده یا معلول که عمری مایه پشیمانی است. وقتی خدا چیزی را به ما نمیدهد حتمن چیز بهتری به ما خواهد داد. در این هیچ شکی نیست.

علی کافه چی

فلا تسئلن ما لیس لک به علم ... حکایت بیشتر ما حکایت اون دزدیه که خواست بره دزدی ، از خدا می خواست که کمک کنه تا بار خوبی بزنه ...

علی کافه چی

میام وبت یاد این شعر می افتم : تو هم شبیه خودم در دلت ترک داری و چون شبیه منی ارزش محک داری شنیده ام که درختان کوچه می گویند که با بهار و خزان حس مشترک داری...

kafshdoozak

این داستان اینجا الان با این حالی که من دارم واقعا به جا بود ممنون