زندگی - روح مجرد (2)

امروز که چهارشنبه است دلم می‌خواهد بوَزم میان شاخه‌های خشک درختی روی تپه‌ای دور. درخت بلند است، شاخه‌هاش تنیده در هم و تنه‌ای دارد که می‌شود تو پشتش قایم شده باشی و من ندیده باشمت. درخت ساکت است و به دوردستها خیره. درخت تنهاست، اما تنهایی‌اش شبیه خوشبختی بزرگی هم رهاست، هم در بند.
امروز که چهارشنبه است قدری هوایی‌ام. مثل نسیم، مثل باد یا شاید طوفانی کوچک برای تلاطم آماده‌ام.
امروز دست‌هایم پر از انرژی و خلوصی حتی پیغمبرانه است. باید حافظ بخوانم یا چیزی بکارم، شاید دانه‌ای که روزی بشود درختی روی تپه‌ای دور...

/ 2 نظر / 44 بازدید
هوار

خودت رو در زمین بکار

مكث

انگار سر رو كردم توي هواي باراني جنگل و ريه هايم پر شد از تازگي!