همین و همین!

تو را وقتی به باد می‌سپارم، طوفان می‌شوی و همه چیز را در هم می‌ریزی، قلب من که جای خود دارد.

 

آن شب که برف بارید، نفهمیده بودی چیزی برای همیشه زیر لایه‌ای سنگین و سپید، روزنه‌ای پیدا کرد، راهش را گرفت و رفت؟ آن شب دستت به جایی بند نبود. دست‌های من هم جایی دور روی گونه‌هایی لم داده بودند. من هم بیخبر بودم از سایه‌ای تنها که ساعت‌ها پشت در گریه کرده بود. تو بی صدا بغض کرده بودی و گریه کرده بودی و من حالا می‌فهمم چرا آن شب دلم راضی به دیدن آسمان نشد. چرا پنجره را باز نکردم تا به رقّت دست‌های یخ زده‌ات برسم.
نه خیلی پیش‌تر، کسی گودی کف دستم را دیده و گفته بود «خیال ساکنی در قلبت از سکون بیرون آمده، دارد آب می‌شود.» همین و همین!
تو را وقتی به باد می‌سپارم، طوفان می‌شوی و همه چیز را در هم می‌ریزی، قلب من که جای خود دارد.

 

/ 5 نظر / 28 بازدید
میس راوی

یادم نرود که قلب من، یگانه مأمن بودن توست..

مکث

هووووم...

مریم گلپایگانی

تو را وقتی به باد می سپارم طوفان میشوی... مرسی عالی بود :*

یار مهربان

سلام لیلای عزیزم از پیامت بسیار شادمان شدم. متشکرم