«کجا هستی؟»

صدایت پیچیده در گوشم. مثل اینکه کسی نجوا کند. مثل صدای تکان برگهای تبریزی  در باد. می پرسی کجا هستم.

دلم میرود به آن روستا. اصلا فرقی نمیکند کجای دنیا بود، اما بود. شب بود و صدای پارس سگها و یک حس عجیب که می گفت گوسفندها خوابیده اند و روی همین چند پله کنار آغل شان بنشین و سکوت کن.

من هر وقت دلم میخواهد بگریزد جایی دور، باید برود آنجا. لبه ی یکی از آن پله ها بنشیند و بعد «گُل اندام» برایم چایی بیاورد و بگذارد کنارم و بگوید «هنوز مرا که می بیند یاد جوانی خودش می افتد.» می گویم «تو که هنوز جوانی.» و او دلش میخواهد همین را بشنود. عاشق موهای بافته اش هستم. سیاهِ سیاه. لباسش را جمع میکند و کنارم می نشیند. چای را میدهد دستم و دو حبه قند میگذارد پهلویش توی نعلبکی.

خودم را یک جایی شبیه همین گاهی پیدا میکنم و برمیگردانم روی این مبل، همین جا، توی این خانه. می بینم یک استکان چای کنار دستم هست و صدایی که توی گوشم میگوید «کجا هستی؟»

/ 2 نظر / 63 بازدید
مه آلود

همین که پنجره را این همه می بندم و باز می کنم تا اتاق پر بشود از پروانه ها همین که می نشینم تار بلند موهای خورشید را به هم گره می زنم همین هرروز غرق شدنم در نبودنت شده است زندگی ام...

ملیحهـ چگینی

گل اندام ها همیشه بوی چای پونه می دهند و مهربانی ؛ شبیه به گلی من ..