عنوان با باد رفته...

من به زندگی کردن
رضایت دارم
به خاطر تماشای
لحظه‌ها
                       "بیژن جلالی"

 

پ.ن1: هروقت تو شبیه باد می شوی، می وزی در شهر، در کوچه و خیابانها و در دلم...
بله، درست در دلم چیزی تکان میخورد. آرامشی شاید، دلهره‌ای و یا خیالی. دلم به وزیدن گاه به گاهت عادت دارد.

پ.ن2: مارکز هم به رحمت خدا رفت و انصافا بیشتر از یک پانوشت به گردن من حق دارد. علی الحساب روحش شاد.

/ 5 نظر / 25 بازدید
نيما

اشک های تو شانه ام را خیس می کند و زخم سال های پیش را می سوزاند در تو کدام رودخانه می گرید و ماهی در آستین کدام رود در تو روشنایی عجیبی که درختان سیب را بارور می کند و دریایی که هنوز در گوش دکمه های تو می خواند زیبایی تو همیشه چیزی را از قلم می اندازد. "زنده ياد غلامرضا بروسان" *** "روزتون مبارك خانم خجسته"

علی کافه چی

آلبرکامو تو مرگ خوش میگه : تنها چیزی که باعث میشه از زندگی سپاسگذار باشم اینه که به من اجازه داده تا همچنان بسوزم... گاهی تماشای لحظه ها آدم و می سوزونه...

مریم گلپایگانی

به خاطر تماشای لحظه ها [لبخند]

notebynote

مثل صورت‌های بی‌روح مثل پاکت‌ها مثل کلوچه‌ها مثل زن‌های اجیر شده مثل کشورهایی که ادعای عدالت می‌کنند مثل آخرین بوسه و اولین بوسه، مثل دست‌هایی که زمانی عاشق تو بودند و تو این‌ها را می‌دانی، لطفا با من گریه کن... خوشحال میشم به وبلاگ من هم سر بزنید و در حکع دوستانتون لینک وبلاگ مرا هم قرار دهید www.notebynote.blogsky.com

ملیحهـ چگینی

قبل تر ها هروقت می آمدم اینجا کلمه ای جدید می دیدم بانو . بانو قلمت خسته شده که کم روی کاهی های کیبورد نقاشی می کند ؟