یک جاهایی...

سعدیا گر بکند سیل فنا خانه‌ی عمر
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست

آدم‌ها یک جاهایی قدرت خودشان را نشانت می‌دهند. خدا یک جاهایی قدرتش را بیشتر از همیشه نشانت می‌دهد.
نگاه کن!
مثل پرنده‌ای روی درخت نشسته است.
شب‌هایم را می‌نشانم پهلویش. از آواز گذشته است تن شب‌هایم. از خیال گذشته‌اند خوابهایم.
به بهره‌ی آدم‌های قدرتمند فکر می‌کنم. به آنها که  انگار یکی یکی دارد پیدایشان می‌شود و من از خودم می‌پرسم «کجا بودند تا حالا؟» و کسی جواب می‌دهد «تا لازم نباشد، پیدایشان نمی‌شود.» تنم می‌لرزد. قلبم می‌خواهد بیشتر حس کند و تو روی درختی نشسته‌ای داری نگاهم می‌کنی.

/ 8 نظر / 34 بازدید
محمدابراهیمی

سلام بر لیلای عزیز ممنون از بابت حضورت وشرمنده از اینکه دیر بهتون سر زدم به خدا سرم گرم کارهای صعود قلم شده متن یه جاهایی هم مثل مطالب قبلی عالی بود در مورد کامنتتون هم باید بگم که گزارش وخاطرات سفر اونقدر زیاده که اگه بخوام متن ها رو قسمت بندی کنم فکر کنم از حوصله خواننده خارج بشه ولی چشم طولانی نمی نویسم در مورد ذهن خوب هم باید بگم که من دفتر خاطراتی دارم که هر لحظه کنارمه ولحظه ها رو ثبت میکنم ودر مورد نوشت سفرنامه خیلی بهم کمک کرده جاتون توی سبلان خالی میشه ولی بدون سر قله به یادتون هستم همیشه بر فرار باشی

علی کافه چی

چقد خوبن ادم هایی که نقش ناجی رو بازی می کنن , بدون اینکه حتی خودشون بدونن

مکث

آه! فقط

مریم مامان باران

خانم مهربان میشود جرعه ای از این آرامش نوشته ها را قرض بدهی؟؟گم کرده ام خودم و روحم و .....زندگی را بانو!

مكث

من آمدم همين ها را بخوانم باز

سلبی ناز رستمی

سلام لیلا جان متن جالبی را خواندم . درودبر احساس پاک شما ... «تا لازم نباشد، پیدایشان نمی‌شود.» همین طور است که می گویی . همین طور...

مسیح

همیشه به یک چیز فکر کن...همیشه. موفق باشی سری بزن

نیما

بیا و مرا ببر دیگر نه آفتاب گُر گرفته زبانم را روشن می کند نه بال‌بال شب پره ای جانم را می شکافد و نه شبنمی در قلبم آب می شود. بيا دستم را بگير و خرده ريز اين كلمات تباه شده را از پيشم جمع كن. "شمس لنگرودي"