چیزی از خاطرم رفته است...

پیکاسو وقتی چشمش به نقاشی‌ روی دیوار غارهای انسانهای ماقبل تاریخ افتاد گفت «ما هیچ چیز بیشتری یاد نگرفته‌ایم.»

آن راز را روی دیوارها نوشتیم
-من و تو-
آن را با خودت بیاور
از قبل تاریخ
از غارهایی تاریک که من
می‌ترسیدم از تاریکی‌شان
و تو مرا به یک دست
تنگ می گرفتی
آن راز را با خودت بیاور
من این جا
هنوز هم از تاریکی می‌ترسم...

 

 

/ 4 نظر / 46 بازدید
سحر

سلام وب جالبی دارید[لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][لبخند] به وب منم سر بزنید[خداحافظ]

محبوبه ای

واقعا هیچ چیز یاد نگرفتیم از گذشته تا امروز... چه شعر زیبایی :)

درويشخانه ي محمد

شعر از پيکاسو بود!؟