عطار

نمیخوام بگم رفتم سراغ عطار. میگم عطار اومد سراغ من. این جوری بهتره یا حس بهتری داره لااقل. امروز روز عطار من بود. یه روز تابستونی که فقط دلم میخواست نیشابور می بودم. کنار مقبره‌ش و نسیمی می‌خورد به صورتم.

امروز کلا یه جور دیگه ای بودم نسبت به همه ی روزهای چندین وقت گذشته. انگار پا گذاشته باشم توی یه دنیایی که سالها پیش تجربه‌ش کرده باشم. خب اعتراف میکنم حس خوبی داشتم.

عطار دست منو گرفت و کشید به کلمات ناب و آتشین. منم رفتم باهاش...

دل ز میان جان و دل قصد هوات می‌کند
جان به امید وصل تو عزم وفات می‌کند

گرچه ندید جان و دل از تو وفا به هیچ وجه
بر سر صد هزار غم یاد جفات می‌کند...

 

/ 0 نظر / 26 بازدید