زندگی - روح مجرد (3)

امروز که یکشنبه است دلم بی‌تابانه یک چشمه می‌خواهد. چشمه‌ای زلال که سنگ‌های رنگارنگ کَفَش را ببینم، دست‌هایم را در خنکی آن تکان بدهم و با کمال میل حرفهایت را بشنوم. لبخندهایم را نثارت کنم و بگویم به خیلی چیزها رسیده‌ام که تنها به خاطر توست...
صدای چشمه مرا به عشقی قدیمی می‌کشاند که مدام تازه می‌شود. به خواسته‌ی مطلوبی که روی لبهایت نشسته و به باد می‌سپارد گیسوانم را هوایی کند.
این قصه را کجای این روزهایم جا بدهم، خدا می‌داند! حالا مادیان زیبایی کنار ما ایستاده و گویی تشنه است. تمام اینها برایم آَشنایند. انگار به خوابی خوش رفته یا از پیله‌ای چندین ساله بیرون آمده باشم! 
امروز این چشمه را کلماتم میان چشم‌هایت پیدا کرده‌اند. بهتر است باور کنی...

/ 4 نظر / 23 بازدید
مکث

من چشم هایش را ندارم...چشمه ام کجاست؟

بیدار

درود هم قبیله واژه هایت را آنقدر زیبا چیدی کنار هم که دلم می خواست همه شان را ببوسم و بگذارم لای دلم ... بی تو،بی او،بی آن یکی...؟!

نيما

محبوب من! در من باغی گسترده است پر از خیال های عاشقانه ای که دست تو می کارد و در نسیم چشمانت رؤیاها را گل می دهند در من ... ازدحام گنجشک هائی ست که شاخه های عطر تو را از نفس های دلم می چینند و در مزارع دوردستِ خواب و بیداری تو را آشیانه می کنند و من از نجوای دستانت "عاشقانه" می چینم ! پرویز صادقی