خلوت سنگینی است زندگی، خلوتی با هزار بهانه ی بی تفسیر. با هزار دلتنگی بی دلیل، هزار آغاز بی لفظ، بی حرف و تنهایی های پر و خالی.
تو رهایی. به همان اندازه می توانی رسوخ کنی در جان. می توانی خودت را ذره ذره در هر کلمه، هر نفس، هر سرانگشت و هر بهانه، حل کنی و هیچکس نفهمد که اینها چه مرگشان است. چرا این همه می شود برید و باز ادامه داد. تو تمام تناقض میکنی همه بود و نبود را و مرا به همین منوال شیفته ی دیوانگی ات کرده ای.
من با تو در بیراهه ترین راه ممکن این دنیا دارم قدم میزنم . کسی از نظم قدم هایمان سردر نمی آورد. من با تو دارم خودم را بالا می کشم از این نردبان بلند ، مگر دستم به آن حضّ مکرر بند شود.
بگذار در شلوغی این روزگار مرا گم شده ببینند. من «من» را فقط به دو چشم تو می سپارم.

/ 2 نظر / 53 بازدید
دریامرد

سلام بگذار در شلوغی این روزگار مرا گم شده ببینند! حس عجیبی توی این بند بود!