پرسیدی...

می پرسی چرا نمی‌نویسم و من پیچیدگی این روزها را بهانه میکنم. نمی گویم چند بار نشسته ام تا جایی که شارژ این لب تاب تمام شده و شعر من تمام نشده. دلم میخواست می توانستیم این شعر را با هم تمام کنیم. آن قدر توی این شعر آخری با هم چرخیدیم و رقصیدیم که کلمه ها سرشان گیج رفت و پخش زمین شدند.
پرسیدی چرا این چند پست آخر را حواله داده ای به قرآن و نهج البلاغه و من بچه‌ها را بهانه کرده ام که فرصت زیادی ندارم و اصلا شکل و شمایل این روزهایم به نوشتن نمی خورد. اما نگفتم این روزها جای دیگری دارم می نویسمت. همین که دستم به قلم می‌رسد لحظه‌هایم مثل آینه‌های یک حرم می‌شکنند؛ هزار تکه می‌شوند در من و خلاص!
پرسیدی انگار خسته‌ای و من خندیدم. نه، خسته نیستم. حاضرم روزها به جای بیست و چهار ساعت، دویست و چهل ساعت می‌بودند و من بی‌وقفه کار میکردم؛ بی خستگی. این روزها نه خسته‌ام نه غمگین. وجود سینا تمام زندگی است و من گاهی آن قدر صدایش میزنم «زندگی» که شاید فکر میکند اسم دیگرش باشد!
جای هیچ سوالی نیست. این روزها قلم من جای بهتری خوش میگذراند و ما هم بیخبر نیستیم از او. سر شما سلامت...

/ 11 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مكث

هميشه لبريز زندگي باشي

ملیحهـ چگینی

خط آخرت یعنی خدا رو شکر که حال ِ لیلا و قلم مجنون وارش خوب است .

دریا همیشه آبیه

بدانید که جان نماز از نماز بهتر است... (تکه ای از پست جدید) سلام دوست عزیز از وبلاگت لذت بردم تبلور حقیقت هدیه ای دیگر دارد برای ما ... البته وب من نیست ... اما خیلی پر از زیباییه... اگر به محفل ما بیای خوشحال میشیم .... Tabalvorehaghighat.blogfa.com [گل][گل][لبخند]

لیلی

ما کی قراره خبر دار بشیم ؟ لای برگه های کدام کتاب تازه رسیده به دنیا توی کدام کتابفروشی حوالی میدان انقلاب ؟ توی کدام شعر کدام داستان قرار با این قلم خوشگذرانی کنیم ؟ سلام لیلا جان خجسته راد! تو که بگی خوش آمدی واژه هام انگیزه پیدا میکنن هرچند در پستی نه چندان کوتاه در وبلاگی که به گل نشسته .

شبیه

حس میکنم برای دلم یک خدا کم است_ الهی شکر به خاطر شعف و طراوت این روزهات تولد سینای زندگی مبارک است!!!!!!

شوکران

بگذرازنی.من حکایت میکنم.از جدائیها شکایت میکنم.نی کجااین نکته هااموخته؟نی کجاداندنیستان سوخته؟بشنوازمن بهترین راوی منم.راست خواهی هم نی وهم نیزنم نشنوازنی.نی حصیری بیش نیست.بشنوازدل.دل حریم دلبریست.نی چوسوزدخاروخاکسترشود.دل چوسوزدخانه دلبرشود.....خدایم بیامرزد...بیمارستان روان واعصاب سالن شماره دو بیمارتخت 27.....بالب تاب دربداغون....

شوکران

بله واقعا.امامنودیگری به شماارادت داشتیم همیشه از نوشته های شما لذت میبردیم اماان دیگه نیست ناجوان مردانه رفت قو ل داده بودهرگز منوتنهانزاره تحت هیج شرایطی امازورخدازیادتربودمنوهم فرستادگوشه این دیارفراموش شده . روز اول که به استاد سپردندمرا دیگران راخرد اموخت مرامجنون کرد ادرسمو که میدونی تخت شماره 27.....