من تب دارم یا جنگل بلوط؟

زن می چرخد و می رقصد، تمام شب را می چرخد و می رقصد. لحظه‌ها متلاطم‌اند. اصلا انگار همین لحظه‌ها دستهایش را گرفته‌اند و دارند او را می‌رقصانند. جنگل بلوط روشن است. با آتشی روشن است و هیچ ستاره‌ای از لابه‌لای شاخه‌ها پیدا نیست.
زن به عقب برگشته. به زمستانهای سرد، به پاییزهای بیقرار، به بیقراری‌های ته مانده در ایوانی که بویی نایاب می‌دهد.
زن میرقصد و کسی می‌خواهد موهایش را ببندد. دستهای کسی دنبال تارهای رها می‌گردد. صدای آوازی غمگین در جنگل ‌پیچده.
زمان دستش را گذاشته روی پیشانی‌ام. تب دارد دختر پادشاه؟ طبیب نبضم را گرفته. می‌گوید چیزی نیست، هذیان است. من اما دارم می‌چرخم کنار درختان بلوط و بوی چوب سوخته می‌آید. بوی زمستانهای سرد و ایوانهای کهنه. تو بگو کجای این‌ها هذیان است؟من تب دارم یا جنگل بلوط؟ تو بگو...

/ 5 نظر / 9 بازدید
ملیحهـ چگینی

بی اغراق یکی از بهترین هایی بود که خوندم ، به خصوص با این عنوان بی نظیر .. مرسی بانو .. مرسی ..

علیرضا آیت اللهی

جنگل بلوط شعله ور و شعله ورتر شده است آسمان دیگر نه سیاه است و نه آبی ؛ قزمز است طبیب بر سر سجاده ی استغفار نشسته است دختر پادشاه ؛ و امٌا نبضش را میگیرد نبض طبیب را اندکی تامل می کند و بعد میگوید : نگران مباش آغاز پگاه است صبح خواهد دمید !

مكث

ليلا تمام ديروز به قصه كنيزك و پادشاه فكر ميكردم! به اينكه كسي بيايد نبضم را بگيرد...شهر به شهر

فرشته

لیلا تو هم ازونایی که حس آدمو خوب درک می کنی.اینو تو برنامه گندم بریان فهمیدم... کلا" فک کنم وقتی دارم منو میذارن تو قبر(خدایی نکرده...زبونم لال...بعد صد سال!!!) زیر لب دارم می گم: عشق من...پلوار [قلب]

روح الله

سلام جنگل بلوط؟؟ همشو یا اداره راه تخریب کرد یا(گلاب به روتون) کرم خوردش دیگه چیزی ازشون نمونده تب دیگه برای چه !!!! ممنون که سر زدید[گل]