عاشق لبهای اناری ات...

جایی هست که برگردی و باز به عقب نگاه کنی؟ نگاه کنی و ببینی هاله‌ای سخت ناآشنا همه چیز را در بر گرفته و هیچ چیز دیگر پیدا نیست؟
این جا همان جاست. هر قدر هم دقت کنی، مرز مشخصی نمی‌توانی تشخیص دهی. همه چیز در ابهام غلت می‌زند و تو سرت را دوباره می‌چرخانی به روبه رو. بعد انگشتانت را بیشتر می‌فشاری تا بدانی واقعیت دارد. حتی اگر هم چانه‌ات نلرزد و بخار بیرون زده از دهانت نباشد، واقعیت دارد.
یک بار، نزدیک همین زمستانهای خلوت، برای دانه کردن انار تا کاشان رفتیم. آب از آب تکان نخورد، حتی آب باغ فین هم تکان نخورد. ما کنار درختهای قدکشیده‌ی باغ دستهایمان را ها کردیم و گفتیم بسم الله...
لبهای تو، سرخ انار، لبهای من سرخ انار و پیرمردی که از کنارمان می‌گذشت زیر لب گفت «کجایی جوانی...؟»
حالا؟ من چیز بیشتری یادم نمی آید از زمستانهای دیگر. اما کاش وقتی به پشت سر نگاه میکردی، مرا همان دخترک عاشق انار می دیدی، عاشق لبهای اناری‌ات در کوچه پس کوچه های ابیانه. این طور شاید تمام نرسیدن هایت را به من  نسبت نمی دادی...

/ 4 نظر / 31 بازدید
مكث

نرسيدن هاي لعنتي را به من نسبت نده

نيما

لب هاي اناري... يه بار تند تند خوندم فكر كنم بايد يه بار ديگه به دقت بخونم تا بفهمم چي به چيه و كي به كي!؟ [لبخند]

نيما

جالب بود. آي ميچسبههههههه انار خوردن پاي درخت! [لبخند]

نيما

لب‌هایت را بگذار سرجایش بیا شب را قدم بزنیم عاقبت چیزی که باید، می‌شود همیشه بزرگترین اتفاق‌های زندگی از یک اتفاق که به وقت اش اتفاق می‌افتد شروع می‌شود … "سیدمحمد مرکبیان"