کجای این سالها پناه گرفته بودی؟

پیدا شدنت بعد سالها، چیزی حدود ده سال، نشانه‌ی خوبی هست برام. این روزها با احتساب دنیای بزرگ مجازی گم شدن آدمها فقط می‌تونه عامدانه باشه.
صدات رو نشناختم. حق هم داشتم. اصلا فکرم به تو نمی‌رسید. نمیدونم چرا این همه سال گم و گور شده بودی. اصلا چرا خواستی گم و گور بشی ولی خب وقتی صدات رو شنیدم و فهمیدم هنوز همونی هستی که دوستش داشتم، خیالم راحت شد و فقط با چند تا فحش دم دستی برگشتم به ده سال قبل، بلکه بیشتر!
وقت حرف زدن هر دو فکر میکردیم توی خوابیم. نگفتم بهت  توی این سالها چند باری هم خوابت رو دیدم اما گفتم بهت که تمام این مدت همه سراغ تو رو از من می‌گرفتند...

بهار و پاییز و زمستونا... چه روزها که کنار هم قدم میزدیم و کوچه‌های ده ونک، خیابون ولی عصر و صدتا جهنم دیگه توی این شهر رو گز می‌کردیم و تو خودت بودی و من خودم. پیش تو راحت بودم حرف بزنم. پیش تو لیلا جزو کمیابترین لیلاهای دنیا می‌شد.
توی سلف سرویس دانشگاه، با اون غذاهای مزخرفش که منو روز به روز لاغرتر میکرد، اونقدر با آرامش و خونسردی غذا میخوردی که من بهت غبطه میخوردم. چشماتو همیشه موقع غذا خوردن می‌بستی، لبخند روی لبات بود و عینک فریم مشکی توی اون صورت خوشگل عروسکی بیشتر به چشم می‌اومد. راستی که کنار تو بودن غنیمت بود.
خیلی چیزها ازت یاد گرفتم. توی مسیر بزرگ شدنم، سهم زیادی داشتی تا به منِ کله شق کلی قواعد زندگی رو یاد بدی. همیشه کنارت احساس اعتمادم بالا میرفت. کنار تو زمین زیر پام سفت‌تر می‌شد و زندگی چیز قابل تحمل تری بود.
حالا برگشتنت رو به فال نیک میگیرم دوست خوبم؛ رفیق روزهای فراموش نشدنی...

/ 6 نظر / 11 بازدید
محمدباقررحیمی

تشکر[گل]

نیما

سلام. وقت بخير يادت رفته اسم اين دوست جان رو اينجا بنويسي خانم خجسته [شوخی]

خروس بي محل

سيمين هم رفت..........[ناراحت][ناراحت][گریه]

نیما

بیا به هم اعتماد کنیم من به چشم‌های تو تو به پا‌های من و قول بدهیم هم‌دیگر را به جاهای خوبی ببریم... "رضا کاظمی"