بعضی آدمای گذشته

توی مسیر تجریش از همسری خواستم چند دقیقه‌ای با بچه‌ها توی ماشین صبر کنند تا من برم انتشارات و چند نسخه‌ای از کتاب یوکابد رو بگیرم.
«م» توی کتابفروشی تنها بود. با دیدن من یکهو چشماش گرد شد. عوض نشده بود چندان، اما نمیدونم چرا ظاهر خندانش رو نمی‌تونستم باور کنم.
 راضی بود از این که ازدواج نکرده و داره راحت و آزاد زندگی میکنه. ته دلم اما میدونستم اگه اون ازدواج میکرد مرد خوشبخت‌تری بود. اینو بهش گفتم! گفت «آره، من مرد خوبی هستم ولی زن خوب پیدا نمی‌شه!» سراغ مادرش رو گرفتم و احوالش رو پرسیدم. سری تکون داد و لبخندِ بیشتری نشست روی صورتش:
-
رفت. برای همیشه رفت!
و من یخ کردم. یه جوری شدم اصلا. تنها چیزی که دلم نمی خواست بشنوه، همین بود. بغض گلوش رو گرفت:
-
من هر هفته میرم پیشش.
بخارساز با همون عطر همیشگی لیمو به راه بود. یاد زمستونهایی افتادم که از بلوار فردوس می کوبیدم تا قلهک و نه از تنهاییِ برگشت می‌ترسیدم، نه از راه طولانی خسته می‌شدم. یاد روزهایی که شاعرها می‌اومدند اون جا و پاتوق خوبی برای گپ زدن و دور هم جمع شدنی بود. یاد روزهای سیدعلی صالحی، م. آزاد، محمدعلی بهمنی ... و این که این کتابفروشی روزگاری چه برو بیایی داشت برای خودش!
هرچی دنبال کتابم میگرده فایده نداره، یه دونه، اونم شانسی پیدا میشه! درعوضش یه کیسه پر میکنه از کتابای دیگه و میده دستم. با چند تا از نشونه‌های کتاب، سی دی و تقویم آویز. ازش میخوام انبار رو بگرده تا بعدا برم بگیرم ازش.
نمیدونم چرا میام بیرون حس خاصی دارم. یه حس به نسبت خوب، که بعد دو سه روز که یادش می‌افتم هنوزم باهامه. بعضی آدمهای گذشته (هرچند فرعی) بخشی از زندگی ما هستن که گاهی فراموش می‌‌شن اما وقتی بعد مدتها اونا رو می بینیم انگار تموم اون سالها تبدیل به یه پرده‌ی حریر و نازک میشه که با یه نسیم «سلام» کنار میره و دوباره همه برمیگردن سر جای خودشون توی ذهنت می شینن.
تا تجریش راه زیادی نبود. دلم هوس امامزاده صالح کرده بود، بدجور!

 

/ 12 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلی

یادهای خوبی توی ذهنت لیلا .. یادهایی که بوی لیمو میده .. به نظرم این حسهای به نسبت خوب مدیون ذهن زیبای تو اند .. تو تصویرگر زیبایی هستی

عطیه

چه حس خوبی ...

یاسین

حس های قابل درک و هم ذات پنداریِ زیادی توی این متن بود. مرسی به خاطر نوشتنش.

مریم گلپایگانی

خیلی حس خوبی داشت آره بعضی آدم ها هر چند فرعی خیلی تو زندگی آدم ها نقش دارن :)

ساحت عشق

کاش زیبایی حس ها را می شد نوشت .هر چه می نویسی باز می بینی اونی که می خواهی نیست . عطر بیمو را چطور میشه نوشت قتی به هوای دلت و دماغت می شینه و حس می گیری و...اصلا خودش نمیشه...که نمیشه ...اما سعی ما این است که باشیم مثل خودمان و..

شبیه

همینه ک گفتی دقیق و دقیق و اونجور ک شایست و بایست_ یه حس به نسبت خوب، که بعد دو سه روز که یادش می‌افتم هنوزم باهامه.

محمد ابراهیمی

سلام خانم خجسته پست جالبی بود از اینکه نوشته بودید کوه بی کوه دلم گرفت [ناراحت] اونجوری که بچه های صعود قلم میگفتن مرداد ماه 9صعود قلم توی سبلان هستش همون جا که بهتون میگفنم از چادر سرتو ببری بیرون میخووای با دستات ستاره ها روو یکی یکی بگیری کف دستت دوست داشتم که حضور داشته باشید به امید حضورتون در سبلان صورت ماه بچه ها رو [ماچ][ماچ] همیشه اووجالاردا

بهار

سلام لیلای عزیز... مدتهاست خواننده خاموش وبلاگتون هستم ولی نمیدونم چرا نظر ندادم تا حالا! شاید ناشی از تنبلیم بوده! اما میخوام بگم از خوندن مطالبتون واقعا لذت میبرم... نوشته هاتون کاملا برام ملموسن و فک میکنم اکثر مواقع احساساتم شبیه شماست... موفق باشید.

هدیه

و آخ از این آدم های خوب زندگیمان ...

نيما

عضی آدمهای گذشته (هرچند فرعی) بخشی از زندگی ما هستن که گاهی فراموش می‌‌شن اما وقتی .... قشنگ گفتين. آفرين من فكر كنم باهاتون يه سر به اون كتابفروشي زدم. سيد علي صالحي و بهمني رو هم ديدم فقط فضاي كتابفروشي يه كم مات و كمرنگ بود [لبخند]