بالاخره زمان آن رسیده که حس دور شدن در جانم ریشه بدواند. تا پیش از این گمان میکردم بریدن و رها شدن کار دشواری باشد اما وقتی از مرحله‌ای میگذری دیگر رفتن کار دشواری نیست. اصلا دیگر به آن فکر نمیکنی.

حالا حس میکنم مثل سنگی در فضا رها شده‌ام. کسی مرا برداشته و چنان پرت کرده که خارج از مدار زمین دارم سرعت می‌گیرم و هی دورتر می‌شوم. هر قدر دورتر، تنهاتر، هر قدر تنهاتر خاموش‌تر، هر قدر خاموش‌تر، مشتاق‌تر. سکوت آرامش من شده و در آن هزار معجزه‌ی بزرگ رقم میخورد. آدم این دورها بوی خاک می‌دهد، خاکی که بذری در آن کاشته‌اند...

/ 1 نظر / 85 بازدید
مکث

شبیه یک جور از نو متولد شدن نوشتیش