زمان مرد مقتدریست. همه چیز را بر مدار خودش می چرخاند. دستهایش را کرده توی جیب و بی خیال سوت می زند. میداند خیلی چیزها به او واگذار می شود و چاره ای هم جز این نیست. این خیال جمعی اش را دوست دارم. این که گاهی می توانم به جای دیگران به او تکیه کنم و بدانم که نمی افتم.

***

زندگی بوی تو را گرفته. عطری از گلی کمیاب. مثل طعمی تازه در دهانم مزه مزه‌ات می‌کنم. چشیدنت خوشبختی است. همین کافی است عزیز من، پسرک دوست داشتنی ام.

***

یادت باشد یک چیزی از همان ابتدا در وجود من تنیده شده که جدا شدنی نیست. باری با عشق نه سر بازی دارم نه سر ناسازی. خودش هر کار بخواهد میکند با این تار و پود. تو یادت باشد...

 

/ 2 نظر / 28 بازدید
مكث

لحظه هايت هميشه همين طور بماند، خوش و نازنين

a

قلم روان و زیبایی داری نوشته هاتو دوست دارم خاص و سرشار از احساس لطیف و عفیف موفق باشی