شب بارونی، آخر پاییز

داره بارون میاد. از اون بارونای نایاب که که به ندرت شهر رو خیس می‌کنن. من لحظه‌های بارونی و خیس این شهر رو خیلی دوست دارم. دلم یه پنجره‌ی باز میخواد و یه پتو که دور خودم بپیچم و بشینم ساعتها به این نغمه‌ی دلنشین گوش کنم. صدای بارون چیزی ورای موسیقی هست و ابرها خودشون میدونن دارن چه سمفونی حیرت‌انگیزی رو خلق می‌کنن.

×××

مدتهاست احساس آدمی رو دارم که وسط یه تالار پر از گنج و طلا و جواهر رهاش کردن و بهش گفتن هرقدر می‌تونی بردار. به دست‌هام نگاه میکنم که انقدری جا ندارن. به دامنم فکر میکنم و بعد میگم «این همه طلا و جواهر و فقط یه دامن؟» اما یه کسی توی گوشم صدا میکنه «حالا به همون اندازه‌ای که می‌تونی بردار.»
فرصتها همین طور هستن و من در همین حد اندک میتونم ازشون استفاده کنم. با این همه به قول مولانا «آب دریا را اگر نتوان کشید   هم به قدر تشنگی باید چشید.» بعد وقتی به نتیجه‌ش فکر می‌کنم، به جوجه‌های آخر پاییزم که فردا شب باید بشینم و بشمارم‌شون، به این می‌رسم که بدا به حال ما اگه به خاطر حرص و طمع، صاحب همون یه مُشت جواهر هم نشیم و به بهونه‌ی اینکه باید بیشتر از اینا برداریم، آخرش به هیچی نرسیم. امشب با دوستی داشتیم اس ام اس بازی میکردیم که پرسید «چی می‌شه بعضی آدما بلند همت میشن و بعضی ها عرضه هیچ کاری رو ندارن؟ میخوام بدونم محیط خیلی اثر داره یا این بهونه‌ی ما آدماست؟؟؟؟؟» دقیقا همین رو پرسید و من بهونه‌م برای زندگی اینه که یه روز باید مقابل خودم بایستم و جواب خودمو بدم که چه کردم براش! همیشه این انگیزه‌م بوده برای ادامه دادن و همین لبالب از امیدم میکنه. وقتی قدم برمیداریم، علاوه بر سنگهای سخت، مسیر پر از نشانه و جزئیات دل‌انگیز و باورنکردنی و خاطره‌بخشه. می‌گید نه؟ امتحانش ضرر نداره...

/ 4 نظر / 40 بازدید
هدیه

گاهی وقت ها فقط یه نشونه برای باقی راه کافیه .

علی کافه چی

لا یکلف الله نفسا الا وسعها..

مکث

فرصت ها لیلا...

قلمی افسونگر

قسمت اول نوشته شما یادآور سخن نادر ابراهیمی عزیز در کتاب یک عاشقانه آرام ........ چقد نگاه منصفی دارین شما